دعاي ندبه و علم پيغمبر و امام 3
...ادامه مطالب دعاي ندبه و علم پيغمبر و امام 2
حلّ اشكال پيرامون تفسير اين آيات علاوه بر آنچه قبلاً بيان شد به چند وجه ممكن است:
راه حلّ اوّل:
اينكه ممكن است مراد از «لا تَعْلَمُهُمْ» نفي علم از پيغمبر قبل از إعلام خدا، يا قبل از آنكه مشيّت آن حضرت تعلق به علم به آن موضوع بگيرد، باشد، كه نفي علم از آنها در اين رتبه شده باشد؛ رتبهاي كه در آن رتبه بدون تلقي علم از خدا علم به غيب امكان ندارد.
راه حلّ دوم:
اين كه گفته شود: جمله «لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ» و امثال اين جملهها، گاهي در مقام تعظيم و اعتناي به موضوع آورده ميشود، كه گويندهاي كه از مخاطب اعلم و اعظم است، با اينكه ميداند مخاطب هم از آن موضوع با اطلاع است، مثلاً براي نهايت ذم و نكوهش كسي ميگويد: تو نميداني، يا فلاني را نميشناسي، من او را ميشناسم، كه در حقيقت اين نحو استعمال يك نوع استعمال مجازي ميباشد.
راه حلّ سوم:
اينكه اين كلام خود زمينهسازي و مقدمهچيني براي مطّلع ساختن پيغمبر از غيب و مآل كار آنها باشد، و مراد اين باشد كه: تو از پايان كار اينان با خبر نيستي، ما ميدانيم، زود باشد كه ايشان را دو بار عذاب نمائيم. بنابراين، اين آيه و همچنين آياتي مثل آيه «وَ ما أَدْريكَ ما عِلِّيُّونَ» و آيه: «وَ ما أَدْريكَ ما الْقارِعَةُ» در مقام نفي علم از غيب به نحو حقيقت نيست، بلكه در مقام تعظيم شأن موضوع و مواقف و مشاهد قيامت است، تا كساني كه قرآن را تلاوت مينمايند، هميشه از عظمت اين روز آگاه شوند و به فرمايش شيخ طوسي، مفاد اين كلمات اين است كه: شنيدن كي بود مانند ديدن
«كَأَنَّكَ لَسْتَ تَعْلَمُها اِذا لَمْ تُعايِنْها، وَ تَري ما فيها مِنَ الاَْهْوالِ»
«گويا تو نيستي كه آن را بداني مادام كه آن را معاينه نكردهاي و نديدهاي آنچه را در آن است از اهوال».
علاوه بر اين در مجمعالبيان[1] و تبيان[2] از سفيان ثوري نقل شده است كه به آنچه معلوم است «ما أَدْريكَ» و به آنچه معلوم نيست «ما يُدْريكَ» گفته ميشود. پس بنابراين شكي باقي نميماند كه اين جمله در مقام نفي علم نيست، بلكه در مقام بزرگ شمردنِ موضوع است.
پس اين آيات اگر دلالت بر علم پيغمبر به غيب نكند، دلالت بر نفي علمِ غيب از آن حضرت و ائمه عليهمالسّلام ندارد.
راه حلّ چهارم:
در آياتي مثل آيه:
«وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ»
محتمل است اشاره به اين باشد كه اگر علم غيب از طرق عادي داشتم ـ كه عمل به آن مجاز است ـ بسيار طلب خير ميكردم، و شاهد بر اين است كه مفسّرين فرمودهاند؛ اين است:
«لاْ أَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلاّ ما شاءَاللهُ أَنْ يُعَلِّمَنيهِ»
«من علم به غيب ندارم مگر آنچه را كه خداوند بخواهد به من بياموزد»
كه غرض اين است كه با وسايل عادي براي من علم غيب حاصل نيست، و گرنه بر طبق آن عمل ميكردم.
و در آنچه خدا از طرق غيرعادي تعليم كند هم، معلوم است كه عمل محتاج به اذن است؛ زيرا به طور كلي عمل به آن برخلاف مصلحت و نقض غرض است.
بنابراين وجه، حاصل اين ميشود كه در اينگونه امور، علم عادي ندارم و علوم غير عادي را مجاز نيستم كه بر طبق آن عمل كنم يا به كسي إعلام كنم، جز در بعض موارد استثنائاً.
راه حلّ پنجم:
نسبت به مثل آيه:
«وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ»
اوّلاً، به قرينه آيات ديگر، كه همه دلالت بر اطلاع پيغمبر از عاقبت امر كفار دارد، و به قرينة روايات متواتر ـ كه دلالت دارد بر اينكه پيغمبر از آينده خود و اهلبيتش اطلاع داشت، و همچنين از آيندة كفار و حتي به صريح خطبه قاصعه، آنهايي را كه در قليب چاه بدر افكنده ميشوند و آنهايي را كه جنگ احزاب را برپا ميكنند ميشناخت ـ مراد از اين آيه نيز نفي علم عادي و ذاتي است، و بلكه اين آيه دلالت بر علمِ غيب دارد، زيرا ميفرمايد من خودم نميدانم چه ميشود و آنچه را بگويم و اعلام كنم به وحي الهي است، يعني علم من از مصدر وحي است:
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ اِلاّ وَحْيٌ يُوحي»[3]
كه در حقيقت معني آيه اين ميشود كه:
«من از پيش خود علمي ندارم و از آنچه بر من وحي شود متابعت ميكنم، و بدون وحي و اذن اظهار آنچه وحي شده، چيزي نميگويم».
شايد كفار ميخواستند به واسطة پيغمبر، از مطالب آينده و موضوع نفع و ضررهاي خود با خبر شوند، كه چون اطلاع بر آن خلاف مصلحت همگان و نظام اجتماع است، پيغمبر صليالله عليه و آله آنها را با اين بيان رد ميفرمايد.
راه حلّ ششم:
راجع به آية:
«وَلا تَقُولَنَّ لِشَيءٍ إِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَدَاً»
اين است كه اين آيه يك دستورالعمل است، و مطالبي كه شما نوشتهايد در سوره كهف وارد نشده است و بيش از تأديب و ارشاد از آيه استفاده نميشود.
تحقيق درباره يك حديث
در كتاب «مَنْ لا يَحْضُرُهُ الْفَقيهِ» حديثي هست از حضرت صادق عليه السّلام كه فرمودند:
«براي بنده است (از سوگندي كه ياد كرده) تا چهل روز إستثناء كند، اگر استثناء را فراموش كرد، به اين علت كه جمعي از يهود آمدند خدمت رسول خدا صليالله عليه و آله و از آن حضرت از چيزهائي پرسش كردند، فرمود: فردا به شما جواب ميدهم، و ان شاء الله نفرمود. جبرئيل تا چهل روز بر آن حضرت نازل نشد، سپس آمد و گفت:
«وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيءٍ اِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ اِذا نَسيتَ»[4].
و در سيرة ابنهشام نيز خبر مفصلي در اين موضوع مخالف اين خبر نقل شده است[5].
مثل اينكه نظر ايراد كننده كه ميگويد: «در سوره كهف وارد شده» به يكي از اين دو خبر يا هر دو بوده است، آيا براي اشتباه كاري اين طور نوشته يا نه، خدا دانا است.
به هر حال استدلال به اين خبر از چند جهت مورد اعتماد نيست:
اوّلاً: از اين جهت كه خبر واحد است و در اينگونه مسايل كه مسايل فرعيه عمليه نيست، خبر واحد حجّيت ندارد.
ثانياً: اين دو خبر خود با هم تنافي دارند؛ از جمله در خبر مذكور، ذكر شده است كه يهود خدمت حضرت آمدند، و در خبر ابنعباس ـ كه ابنهشام در سيره نقل كرده ـ ميگويد كه : مشركين مكه نزد أحبار مدينه فرستادند، و آنها مسايلي را طرح كردند كه از رسول خدا صليالله عليه و آله پرسش شود.
ثالثاً: خبر اصحاب كهف بين نصاري معروف بوده و چنانچه بعضي نوشتهاند، يهود از آن خبر نداشتند.
رابعاً: آيات سورة كهف درباره مسايلي كه در اين سوره مطرح شده ، با اين روايت سازگار نيست.
خامساً : ثقة الاسلام كليني، از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است در اين موضوع، به واسطه عبداللهبن ميمون (راوي همان حديث مذكور از حضرت صادق عليه السّلام) از اميرالمؤمنين عليه السّلام و موضوع آمدن يهود و سؤال آنها را ذكر نفرموده است[6].
سادساً: «شيخالطائفه» عين اين حديث را، از عبداللهبنميمون از حضرت صادق عليه السّلام روايت فرموده است، و لفظ او عين لفظ كتاب من لايحضره الفقيه است
«لِلْعَبْدِ أَنْ يَسْتَثْنِي ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَرْبَعينَ يَوْماً اِذا نَسِي»
و بيش از اين چيزي بر آن اضافه نفرموده است[7]. بنابراين، از نقل كافي و تهذيب معلوم ميشود كه اين ذيل، كه در فقيه و تفسير عياشي[8] نقل شده است، بيان و توضيح بعضي از رُوات است و از روايت ضعيف ابن هشام اخذ شده و هيچ اعتباري ندارد.
سابعاً: اينكه نوشتهايد: رسول خدا صليالله عليه و آله ندانست جواب گويد. از كجا ميگوييد؟ و چرا نميگوييد پيغمبر صليالله عليه و آلهدر پاسخ دادن به آنها منتظر نزول وحي بود؟ نگوييد: با اينكه منتظر وحي بود چگونه جواب را ميدانست، زيرا نزول قرآن دفعتاً واحده و جملگي، بر قلب پيغمبر صليالله عليه و آله ثابت است و از بعضي از آيات نيز استفاده ميشود، و نزول تدريجي آن منافات با آن نزول ندارد، و آن را تشبيه كردهاند به علوم تفصيلي بالفعل پس از حصول ملكه. و به هر حال اين مطلب نيز از مسائل غامض و نظري است و در بين دعوا نرخ طي كردن و يك جانب را گرفتن صحيح نيست.
پس معلوم شد كه اين قسمت از روايت عبدالله بن ميمون را، به طور اطمينان، ميتوان گفت كه شرح و توضيح است و جزء اصل حديث نيست و روايت سيره هم كه ضعيف است و قابل استناد نميباشد. فقط ماييم و همان ظاهر آيه، آن هم به هيچ وجه نفي علمِ غيب از پيغمبر صليالله عليه و آله نمينمايد.
راه حلّ هفتم:
در قرآن، اكثر مخاطبات به نحو: «اِيّاكَ أَعْني وَ أسْمَعي ياجارَهُ»
است. و اين يك روش ادبي متداولي است كه خطاب به شخصي ميشود ولي غرض مفاد خطاب، شخص ديگر و فهماندن مطلب به او است، مثلاً آيه:
«وَ قَضي رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْساناً اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ ، وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً. وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّياني صَغيراً»[9]
در آية فوق خطاب اگر چه به پيغمبر صليالله عليه و آله است، امّا غرض إفهام ديگران است، زيرا هنگام نزول اين دو آيه پدر و مادر پيغمبر صليالله عليه و آله زندگي را بدرود گفته، و در قيد حيات نبودند تا اين سفارشها نسبت به پدر و مادر درباره آنها مورد پيدا كند. لذا محتمل است كه آيه:
«وَ لاْ تَقُولَنَّ لِشَيْء إِنّي ...»
و آيه:
«وَ ما أَدْريكَ ما الْحاقَّةُ»
و آيه:
«لاْ تَعْلَمُهُمْ»
و امثال اين آيات نيز بر همين روش نازل شده باشد.
پرسش از حكمت:
اگر كسي بگويد اكنون كه تفسير اين آيات، در ضمن چهارده وجه محكم، در قبال اخبار متواتري كه دلالت دارند بر اينكه پيغمبر و امام علمِ غيب دارند، معلوم و واضح گرديد و بالمرّه رفع شبهه شد، پرسشي كه پيش ميآيد، پرسش از حكمت عدم عمل پيغمبر و امام است به علوم غيبي به عبارت ديگر: چرا ايشان با اين علم و آگاهي، در امور عادي خود غالباً مثل افراد عادي رفتار ميكردند و از بعضي موضوعات پرسش و استفهام مينمودند؟
جواب اين است كه:
معلوم است كه مجرد استفهام و پرسش دليل بر ناآگاهي نيست زيرا براي جهاتي، مانند آشكار شدن حقايق و تعليم به ديگران و اتمام حجت و حكمتها و مصالحي ديگر، گاهي پرسش و استفهام ميشود. چنانچه در كلام خداوندِ علامالغيوب نيز گاهي پرسش آمده است، مانند:
«وَ ما تِلْكَ بِيَمينِكَ يا مُوسي»[10]
اي موسي اينك بازگو تا چه در دست داري.
و
«يا عيسَي ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلْنّاسِ اتَّخِذُوني وَ اُمِّيِ اِلهَيْنِ»[11].
«اي عيسيبنمريم، آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم دو خداي ديگر (غير خداي عالم) اختيار كنيد.»
بله در به كار نبستن آن علوم غيبي حكمتهايي است كه از آن جمله اين است كه: پيغمبر و امام رهبر مردم هستند و عمل و كردارشان مثل قول و گفتارشان، بايد مأخذ و مصدر تربيت و نظام امور دين و دنياي بشر باشد. اگر مسايل زندگي عادي آنها براساس خوارق و معجزات و علم غيب باشد، نقض غرض لازم ميآيد، و وجود آنها نمونة عملي، و رفتارشان سرمشق و دستورالعمل زندگي ديگران، نميشود و براي ديگران قابل تأسّي و اقتدا نخواهد بود. و حال اينكه مردم موظفند به حكم عقل و دستور:
«لَقَدْ کانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[12]
تحقيقاًدر[رفتار و اخلاق] رسولِ خدا براي شما الگويي نيکوست.
به پيغمبر تأسي كنند. لذا آن بزرگواران مأموريت نداشتند كه در همهجا برطبق علوم لدنّي خود عمل كنند و در محاورات و مسايل و حوايج عرفي و عادي، غالباً طبق مجاري عادي و علوم عادي عمل ميكردند، تا به مردم راه و رسم زندگي صحيح را بياموزند و آنها را در هر ناحيه رهبري و راهنمايي كنند، و به علم نبوت و امامت فقط در موارد خاص و به مقداري كه خلاف اين هدف نباشد و بلكه مؤيد آن شود بإذنالله و ارادةالله عمل ميفرمودند.
و حكمت ديگر اين است كه: اگر در موارد عادي به علم امامت عمل ميكردند و در هر مورد از غيب خبر ميدادند، بسا اسباب سوءتفاهم ميشد، و بعضي در غُلّو ميافتادند، و آنها را از رتبه امكانيّت بالاتر ميشمردند و گمان ميكردند علوم آنها ذاتي است، و افاضهاي نيست.
اين پرسش و استفهامها سبب شد كه مردم آنها را آنطور كه بايد، و در مرتبهاي كه هستند، بشناسند، و در حقيقت، بقاي پيچيدگي و غموض موضوع علم پيغمبر و امام، و احتياج فهم واقع آن به بررسي دقيق ـ با وجود واقعيات مسلّم اخبار آنها از غيب ـ سبب شده است كه ضمن اين بررسي جنبه امكانيّت آنها تأييد، و حدود علم آنها مشخص، و وارد در حريم علم ذاتي الهي شمرده نشود.
«وَ لاْ حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ».
اميدواريم با اين مختصر در بيان اين حقيقت، اذهان كساني كه پرسش از علم پيغمبر و امام مينمايند، روشن شود و ضمناً يادآور ميشويم كه بيش از اينها، جز براي افراد نادر و ممتاز، بحث از أمثال اين موضوعات ضرورتي ندارد، و بطور إجمال هم كه انسان معتقد باشد ـ هر چند تفصيل آن را نداند يا نتواند ـ كفايت ميكند.
نبايد بررسي اين موضوعات مانع از اشتغالات عملي و انجام تكاليف شود، چنانچه نبايد اين بحث ها را سبب تفرقه و پراكندگي قرار دهند و همه بايد به دستور:
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»[13]
معتصم شوند و از خدا خلوص نيت درخواست نمايند.
[1] . ج10، ص343.
[2] . ج10، ص94.
[3] . سوره نجم، آيات3 و4.
[4] . من لا يحضره الفقيه، ج3، ص229، ح1081 / 12.
[5] . سيره ابن هشام، ج1، صص320 ـ 322.
[6] . كافي، ج7، ص448، ح6 ـ در كافي حديث ديگر به شماره 4 ـ از حضرت صادق عليهالسّلام روايت شده كه مظنون اين است با روايت فقيه يكي باشد.
[7] . تهذيب، ج8، ص281، ح1029 / 21.
[8] . تفسير عياشي، ص324، ح142.
[9] . و خداي تو حكم فرمود كه جز او هيچ كس را نپرستيد و درباره پدر و مادر نيكويي كنيد و چنانچه هر دو يا يكي از آنها پير و سالخورده شوند زنهار كلمه اي كه آنها را رنجيده خاطر كند مَگوييد و كمترين آزار را به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن گوييد. و هميشه پر و بال تواضع و تكريم را با كمال مهرباني نزدشان بگسترانيد و بگوييد پروردگارا تو در حق آنها رحمت و مهرباني فرما. (سوره اسري، آيات 23 و 24).
[10] . سوره طه، آيه17.
[11] . (سوره مائده، آيه116).
[12] . سوره احزاب، آيه21.
[13] . سوره آل عمران، آيه103.
مرجع عاليقدر جهان تشیع حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني مدظله الوارف