دادرس بيچارگان
جناب آقاي آقا شيخ محمد كوفي كه به زهد و تقوا و صلاح بين خواص علماء و فضلاي نجف اشرف معروف بود، و ملتزم بود ليالي و ايام جمعات به نجف مشرف شود. چون قضيه تشرّف ايشان را خدمت حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه از بعض علماء شنيده بودم، يك روز جمعه در مدرسه صدر در نجف اشرف در حجره يكي از آقايان رفقا خدمت ايشان رسيدم و استدعا كردم شرح تشرُّف را از زبان خودشان بشنوم آنچه در نظرم مانده مضمون فرمايش ايشان از قرار ذيل است:
فرمود: با پدرم به مكه معظمه مشرف شدم، فقط يك شتر داشتيم كه پدرم سوار بود و من پياده ملازم و مواظب خدمت او بودم. در مراجعت، به سماوه رسيديم، استري (قاطر) از اشخاصي كه شغلشان جنازهكشي بين سماوه و نجف بود از شخص سنّي تا نجف اجاره كرديم چون شتر كندي ميكرد و گاهي ميخوابيد و به زحمت او را بلند ميكرديم، پدرم سوار قاطر و من سوار شتر از سماوه حركت كرديم در بين راه چون اغلب نقاط گِلزار و باتلاق بود شتر هميشه مسافتي عقب ميافتاد و به خشونت و درشتگويي مكاري سنّي مبتلا بودم تا اينكه برخورديم به جايي كه گل زياد بود شتر خوابيد و ديگر هر چه كرديم بر نخاست در اثر تعقيب در بلند كردن، لباسهايم گل آلود شد و فائده نكرد. ناچار مكاري هم توقف كرد تا لباسهايم را در آبي كه در آنجا بود بشويم. من از آنها كمي فاصله گرفتم براي برهنه شدن و شستن لباس، و فوق العاده مضطرب و حيران بودم كه عاقبت اين كار به كجا ميرسد. و آن وادي از جهت قُطّاع الطريق هم خطرناك بود. ناچار متوسل شدم به ولي عصر أرواحنا فداه ولي بيابان هموار و تا حدّ بصر احدي پيدا نبود. بغتتاً ديدم جواني نزديك من پيدا شده به سيد مهدي پسر سيد حسين كربلايي شباهت داشت (نظرم نيست كه فرمود دو نفر بودند يا همان يك نفر و نظرم نيست كدام سبقت به سلام كرديم) عرض كردم : شي اسمُكَ ؟
فرمود: سيد مهدي.
عرض كردم: ابن سيد حسين؟
فرمود: نه ابن سيد حسن.
عرض كردم: از كجا ميآيي؟
فرمود: از خضير (چون مقامي در آن بيابان بود به عنوان مقام خضر عليه السّلام) من خيال كردم ميفرمايد از آن مقام آمدم. فرمود: چرا اينجا توقف كردهاي؟
شرح خوابيدن شتر و بيچارگي خود را عرض كردم. تشريف برد نزد شتر ديدم تا دست روي سر او گذارد، شتر برخاست ايستاد و آن حضرت با آن صحبت ميفرمايد و با انگشت سبابه، به طرف چپ و راست را به شتر نشان ميدهد، بعد تشريف آورد نزد من فرمود: ديگر چه كار داري؟ عرض كردم: حوائجي دارم ولي فعلاً با اين حال اضطراب و نگراني نميتوانم عرض كنم. جايي را معين فرماييد تا با حواس جمع مشرف شده عرض كنم. فرمود: مسجد سَهْله، بغتتاً از نظرم غايب شد. آمدم نزد پدرم گفتم: اين شخص كه با من صحبت ميكرد كدام طرف رفت؟ (ميخواستم بفهمم اينها هم حضرت را ديدهاند يا نه).
گفتند: احدي اينجا نيامد و تا چشم كار ميكند بيابان پيدا است.
گفتم: سوار شويد برويم.
گفتند: شتر را چه ميكني؟
گفتم: امرش با من است، سوار شدند من هم سوار شتر شدم، شتر جلو افتاد و به عجله ميرفت، مسافتي از آنها جلو افتاد.
مكاري صدا زد ما با اين سرعت نميتوانيم بياييم. غرض قضيه بر عكس سابق شد مكاري تعجب كنان گفت: چه شد اين شتر همان شتر است و راه همان راه؟
گفتم" سري است در اين امر. ناگهان نهر بزرگي سر راه پيدا شد، من باز متحيّر شدم كه با اين آب چه كنيم تا فكر ميكردم شتر رفت ميان نهر متصل؛ به طرف راست و چپ ميرفت. مكاري و پدرم لب آب رسيدند، فرياد زدند: كجا ميروي غرق ميشوي، اين آب قابل عبور نيست. ولي چون ديدند من با كمال سرعت با شتر ميروم و طوري هم نيست، جرأت كردند، گفتم: از اين راهي كه شتر ميرود به طرف چپ و راست همانطور بياييد آنها هم آمدند و به سلامت از آب عبور كرديم. من متذكر شدم كه آن وقتي كه حضرت انگشت سبابه به طرف راست و چپ حركت ميداد اين آب را اشاره ميفرمود.
خلاصه، آمديم شب وارد شديم بر جمعي كوچ نشين، آنجا منزل كرديم.
همه آنها با تعجب از ما ميپرسيدند از كجا ميآييد؟
گفتيم: از سماوه.
گفتند: پل خراب شده و راهي نيست مگر كسي با طراده از اين آب عبور كند.
و از همه بيشتر مكاري متحيّر مانده بود گفت: بگو بدانم چه سرّي در اين كار بود؟
گفتم: من آنجا كه شتر خوابيد به امام دوازدهم شيعيان متوسل شدم آن حضرت تشريف آورد و اين مشكلات را حلّ نمود.
غرض به همان حال آمديم تا چند فرسخي نجف اشرف، باز شتر خوابيد. سرم را نزديك گوش او بردم گفتم: تو مأموري ما را به كوفه برساني. تا اين كلمه را گفتم، برخاست و به راه ادامه داد. در خانه در كوفه زانو به زمين زد. من هم او را نه فروختم و نه كشتم تا مرد. روزها ميرفت در بيابان كوفه چرا و شبها در خانه ميخوابيد.
مرجع عاليقدر جهان تشیع حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني مدظله الوارف