انقلاب در نظام مالكيّت
انقلاب در نظام مالكيّت
اگر انقلاب در نظام مالكيّت، الغاي نظام غربي مالكيّت و سرمايهداري بر اساس ربا خواري و معاملات نامشروع و بانك داري و استثمار است كه نظامات شرقي بر آن صحه گذارده و از آن دفاع مي نمايند و به كشورهاي اسلامي نيز سرايت كرده و مسلمانان هم به فساد و پليدي آن آلوده شدهاند، البته بايد دگرگون گردد.
اين نظام كه در آن، هر كس و هر سرمايهداري به هر نحو و به هر طريق كه بخواهد ثروت بيندوزد و بر ثروت و سرمايهاش بيفزايد، آزاد مطلق است و هيچ قيد و شرط و تحديد و ممنوعيتي مانع او نميشود و در صرف اموال نيز مختار مطلق ميباشد[1]، كه به هر مصرفي بخواهد، آن را برساند، آزاد است، حتي اگر بخواهد ورثه خود را محروم كند و مليونها دلار، اموال خود را به سگ و گربه خود ببخشد يا درپاي يك زن روسپي و رقاصه و خنياگر بريزد، يا در راه تجملات غير متعارف صرف كند، يا به قمار بزند اگر منظور اين نظام است، شك و شبههاي نيست كه اين نظام بايد از بين برود.
اين نظام حتي اگر در كشورهاي مسلماننشين هم باشد و اين سرمايهدار اگر خود را مسلمان نيز بشمارد، با اسلام ارتباط ندارد و فاصله آن با نظام اسلام، فاصله جهل از علم، ظلمت از نور و شب از روز است[2].
نظام اسلامي تدابير و برنامههايي در رشتههاي مختلف پيشنهاد كرده است كه اينگونه سرمايهداري و استثمار و تفريط مال و اندوختههاي كلان از بين برود و زمينه براي پيدايش آن فراهم نگردد، چه در به دست آوردن مال باشد و چه در خرج كردن آن، اسلام دست افراد را آن گونه باز نگذارده و مختار نساخته است كه بتوانند اين همه سرمايه را گرد آورند و راههايي جلو پاي بشر در خرج و مصرف گذارده و تشويقها و ثوابهايي وعده داده، جرايم و كفارات و سياستهايي مقرر كرده است كه خود به خود، تعادل ممكن برقرار ميگردد.
در اجتماع اسلام، مال و سرمايه هرگز نميتواند عاملي براي روي كار آمدن حكومتها و انتخاب اين و آن باشد. نقش توانگر و بينوا در حكومت و اجتماع اسلاميبرابر است.
اسلام در عين حال كه به مال و بي نيازي و كار و تلاش اهميّت داده است و ضايع كردن اموال و نيروها و ضايع گذاردن آن را ممنوع نموده است، همه را به سعي و عمل براي برداشت هر چه بيشتر از نعمت ها و مواهب طبيعي امر فرموده و عمران اراضي و احداث قنوات را ستوده است از اشخاص نيكوكار و فعال و توليدكننده و آبادكنندگان زمينها ـ نه به عنوان يك ثروتاندوز و سودجو، بلكه براي نقشي كه در رفاه و آسايش و فراواني و رفع نيازمنديهاي جامعه دارند ـ تشويق و تقدير مي نمايد. در واقع ارزش اين افراد را از هدف آنها مشخص ميسازد و هدف آنها را از برداشتي كه از عوايد خود مي نمايند و از چگونگي به كار انداختن انفاقات و مخارج آنها ميشناسد. هرگز نبايد مال، بيهوده و اسرافگرانه، در راههاي باطل صرف شود، و نبايد مال داشتن، كسي را در اجتماع، مقام و منصبي بدهد و بر ديگران تحميل نمايد.
اصلاً مال اندوزي و جمع مال به عنوان يك هدف و لحاظ استقلالي براي بشر عيب و عار است اما كسب مال نه به عنوان يك هدف بلكه به قصد استفادههاي مشروع و مستحب و واجب مثل انفاق في سبيل الله، كمال افتخار ميباشد. توليد ثروت، به معناي توليد مواد مورد احتياج جامعه، ممدوح و مورد تقدير است. چنانچه انفاق آن هم در راه امور اجتماعي و عام المنفعه و سعادت جامعه، ممدوح است. اما نگهداري ثروت جز گرفتاري و مناقشه در حساب و سنگين شدن بار و عوارض سوء و معايب ديگر، اثري ندارد و هر كس از فرد توانگري براي توانگري او تواضع و فروتني نمايد، دو ثلث دين خود را از دست داده است:
«مَنْ تَواضَعَ لِغَنيّ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلْثا دينِه»
«هركس به ثروتمندي به خاطر ثروتمنديش تواضع كند، دو سوّم دينش از بين رفته است».
اين حديث، بسيار حساس و پر معني است و نقش اسلام را در رفع اختلاف طبقاتي و اهميتي كه به آن داده است و درجهاي كه براي آن قايل شده است را نشان ميدهد.
در قرآن مجيد در ذيل داستان قارون ـ يهودي سرمايهدار ـ ميفرمايد:
«تِلْكَ اُلدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُوَن عُلُوّاً فِي الأَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ».[3]
«اين خانة آخرت را براي كساني كه اراده علو و برتري در زمين ندارند قرار دادهايم و عاقبت (و پايان نيك) براي پرهيزكاران است».
اين است تعريف اجتماع اسلام، اجتماعي كه احدي نبايد در آن گردنكشي و بلنديجويي داشته باشد كه حتي بر حسب بعضي تفاسير از علي عليهالسلام روايت شده است كه فرمود:
«اِنَّ الرَّجُلَ لَيُعْجِبُهُ شِراكَ نَعْلِهِ فَيَدْخُلَ في هذِهِ اْلآيَةِ : تِلْكَ الدّارَ الآخِرَة ...».[4]
مضمون اين جمله اين است كه اگر كسي از بند كفش خودش به خود ببالد، گردن كشي كرده و علو و برتري جسته است.
اين آيه همه را ميشناساند و اجتماع متواضع اسلام را معرفي مينمايد. انصافاً بايد گفت كه اجتماعات كمونيستي و سرمايهداري كجا و اين اجتماع سراسر فضيلت و برابري كجا؟ رهبران متكبّر، مغرور، پرنخوت و فرعونمنش و پربادِ آن اجتماعات كجا و رهبر بي مدّعا، بيتشريفات و بي فاصله از مردم و اجتماع واقعي اسلام كجا؟
از بامداد تا شامگاه هر چه ميبينيم گردنكشي، تظاهر، كبر و نخوت، استبداد، فرعونيّت، تعظيم و خم شدن، نيايش و مدح و چاپلوسي گردنكشان است. هركس كمترين قوه مالي يا مقامي يا بلكه علمي داشته باشد به كسي كه فاقد آن است بياعتنا و بياحترام ميشود. در ادارات، در مؤسسات و در برنامههاي مختلف، عدول از هدف اين آيه نمايان است.
اسلام ديني است كه زمامدار متواضع و فروتنش، يك نفر استاندار عاليقدر و صحابه را با سوابق درخشاني كه دارد، براي شركت در يك مجلس ميهماني توانگرانه، و نشستن بر سر سفرة كسي كه توانگران را بر آن خوانده و بينوايان را واگذاشته، بشدت مورد بازخواست قرار ميدهد و نامهاي توبيخآميز برايش ميفرستد.
ديني است كه بانوي اول آن حضرت زهرا، سلام الله عليها، خودش شخصاً آن قدر جو دستاس ميكند و آب ميكشد كه آثار آن در دست و بدنش ظاهر ميشود. وقتي در خانه شوهرش ـ يگانه قهرمان فاتح و بزرگ مرد اسلام ـ بود، فرششان يك پوست گوسفند بود!
پيغمبر و رهبر عاليقدر اسلام دعا ميكرد كه:
«اَلّلهُمَّ أَحْيِني مِسْكيناً، أَمْتِني مِسْكيناً وَاحْشُرْنِي في زُمْرَةِ الْمَساكينِ».[5]
«خدايا مرا بينوا و مسكين زنده بدار، مسكين بميران و با مساكين محشورم كن».
اين دعا معنايش اين نيست كه به من نعمت نده، و كار و عمل مرا بينتيجه كن و من ميخواهم نقشي در جامعه نداشته باشم. بلكه اين دعا معنايش اظهار تنفر از ثروت اندوزي و سود جويي، جمع مال، حرص و بخل و نگهداشتن مال و ترك انفاق في سبيل الله است. زيرا آن كس كه مسكين بودن را دوست ميدارد و آن را از خدا ميخواهد، از وبال مال و عواقب سوء اخلاقي و عملي آن بيم دارد.
چنان است كه معاويه در تعريف حضرت علي عليهالسلام گفت كه اگر دو انبار، يكي از كاه و ديگري از طلا داشته باشد، اول طلا را در راه خدا انفاق مي نمايد.
آري پيغمبر رهبري بود كه بسا ماه ميگذشت و در خانهاش غذايي پختني ـ با آنكه در اختيارش بود ـ فراهم نميشد و آن را به نيازمندان ميداد.
«سويد بن غفله» گفت: وقتي اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهراً هم خلافت و زمامداري جهان اسلام را در اختيار داشت، بر آن حضرت وارد شدم، ديدم روي حصير كوچكي نشسته است و در خانه غير از آن حصير چيز ديگري نيست.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، بيت المال (خزانه اموال حكومتي جهان اسلام) در دست تو است و در خانه چيزي از لوازم خانه نميبينم.
فرمود:
«اي پسر «غفله»، خردمند براي خانهاي كه از آن بايد انتقال كند، اثاث و لوازم فراهم نمي نمايد. ما را خانة ديگري است كه بهترين متاع و اثاث را به آنجا نقل كردهايم (جهان ديگر) و خود نيز پس از مدت زمان كوتاهي به آنجا خواهيم رفت».
«ابن عباس» گفت: در «ذي قار» به محضر حضرت علي عليهالسلام مشرّف شدم، آن حضرت كفش خود را وصله ميزد.
به من فرمود: «قيمت اين كفش چقدر است؟».
عرض كردم: «قيمتي ندارد».
فرمود:
«به خدا سوگند، اين كفش نزد من از امير بودن بر شما محبوبتر است، مگر آنكه حقي را به پادارم، يا باطلي را دفع كنم».
وقتي شخصي از آن حضرت، از جامه وصلهداري كه پوشيده بود پرسش كرد (كه مثلاً اين چه جامهاي است، يا چرا بايد اميرمؤمنان اين جامه را بپوشد؟).
فرمود:
قلب به آن خاشع ميگردد و نفس رام ميشود و مؤمنين به آن اقتدا مي نمايند (و رقابت و هم چشمي در پوشيدن لباسهاي گران قيمت و تجملي از بين ميرود).
اين دين، اين تعليمات، اين تربيت و ايمان و وجدان اسلامي، سرمايهداري و مال اندوزي و فسادگري را ميكوبد، وجدان مسلمان را از آن متنفر ميسازد و آن را عسل مسموم جلوه ميدهد.
مال، در حلالش حساب و در حرامش عقاب است، هر كس در دنيا مال بيشتري داشته باشد، در قيامت سهم و حظش كمتر است. مگر آنكه در راه خير و صلاح اجتماع، آن را انفاق كند.
يك نفر كه مال اندوزي نكرده، به فكر جمع سرمايه و ثروت نبوده است، از اينكه روي زمين پر از سرمايهدار و توانگر باشد، بهتر است.
غرض اين است كه نظام اخلاقي و نظام تربيتي و وجدان اسلامي، بزرگترين عامل اعتدال و حفظ توازن اقتصادي است. و اگر چه مالكيّت محدود و مشروط اختصاصي اسلام، هيچ يك از معايب سرمايهداري را ندارد، اما اگر ساير نظامات اسلام هم با آن ضميمه شود و نظام تمام عيار اسلام در هر رشته و قسمت اجرا گردد، احتمال بروز آن معايب هم داده نخواهد شد.
بيشتر افرادي كه در مقام انتقاد از نظام مالكيّت هستند، مقابل چشمشان، نظام مالكيّت لعنتي غرب را كه حرامزادههايش، سرمايهداراني چون «راكفلر» و «اوناسيس»، و يا فؤدالهايي چون «ژاكلين كندي» و... ميباشند، قرار دادهاند، و همه عيبها را به حساب نظام مالكيّت مينويسند از سوي ديگر از برنامههاي جامعالاطراف و سازنده اسلام چشم ميپوشند و فقط به همان نظام مالكيّت خشك و خالي آن، منهاي ايمان به خدا، و بدون تأسي و پيروي از پيغمبر و علي و زهرا و تربيت اخلاقي و تعاليم حساس اسلام و با حذف نالههاي علي عليهالسلام و دعاها و بالأخره منهاي فرهنگ اسلام ميتازند و حمله ميكنند. با اينكه نظام مالكيّت و مالي و اقتصادي خشك و خالي اسلام هم بر نظامات ديگر برتري دارد.
اين اسلام است كه مسلمانش وقتي ميخواهد از دنيا برود، ناراحت است، نگران است و گريه ميكند كه پيغمبر با ما عهد فرموده است كه بايد اثاث يك نفر از شما از دنيا، به مقدار زاد و توشه يك نفر مسافر باشد، و در كنار من اين همه اثاث است. در حالي كه چيزي نبود جز يك آفتابه و يك كاسه و يك ظرف لباس شويي!
اين اسلام كه مسلمانش، استاندار مداين ـ پايتخت شاهنشاهان ساساني و كاخ تيسفون كه مردم آن همه جلال و جبروت و تجملات بينظير خيرهكننده را در آنجا ديده بودند ـ خانهاش، يك حجرهاي بود كه از قامت يك انسان، ارتفاع و طولش بيشتر نبود و با آن همه تواضع و فروتني در بين مردم، به عمل مهم استانداري ميپرداخت.
اين «سلمان» بود كه حضرت علي عليهالسلام ميفرمود: مردي از ما اهل بيت است و علم و دانش او را ميستود[6]. پيغمبر صلّي الله عليه وآله هم فرمود:
«سلمان از ما اهل بيت است»
و فرمود:
«بهشت به سه نفر مشتاق است: علي و عمار و سلمان».
اين سلمان، از شيعيان علي و شاگردان مكتب او است كه عطايش از بيتالمال پنج هزار بود و همين كه دريافت ميكرد، آن را در راه خدا انفاق مينمود و از دسترنج خود مخارج مختصر خود را فراهم ميكرد[7].
«ابوذرِ» اسلام بود كه با وضعي كه در عصر عثمان جلو آمد و سرمايهدارهايي مثل طلحه و زبير و مروان و ديگران، مخصوصاً از بني اميه، در صحنه اجتماع مسلمانان ظاهر شدند، و با ولخرجيهاي عثمان و كاخسازيها و اسراف معاويه به مبارزه برخاست و آن نظام ضد اسلامي را محكوم كرد.
اين مسلمانان بودند كه گاه اتفاق ميافتاد كه غذايي براي مسلماني هديه ميشد، آن هديه تا ده خانه ميگشت و به خانه شخص اول ميرسيد و خدا ايثار مسلمانان صدر اسلام را در قرآن مجيد مدح فرموده است.
پيغمبر اسلام، فاطمه عزيزش را مخير مي نمايد كه مال به او بدهد يا دعا به او بياموزد. او با كمال نيازي كه به حسب ظاهر به مال داشت، دعا را اختيار ميكند و به حضرت عليعليهالسلام ميگويد:
«ذَهَبْتُ مِنْ عِنْدِكَ لِلدّنْيا، وَجئْتُكَ بِالآخِرَةِ».[8]
«از نزد تو براي دنيا رفتم و برايت آخرت آوردم»
و حضرت علي عليهالسلام به او ميگويد:
«خَيْرٌ أَيّامُكَ خَيْرٌ أَيّامُكَ خَيْرٌ أَيّامُكَ».[9]
«بهترين روزهاي تو است بهترين روزهاي تو است، بهترين روزهاي تو است».
نظام مالكيتي كه اين مكتب عرضه كرده است، نبايد دگرگون شود و نه منطق فقه قابل دگرگون شدن است.
تجارت و بازرگاني، مزارعه و مضاربه و مساقات و اجاره در اين نظام موضع محكم و غير قابل نفوذاند.
نظام مالكيّت اسلام، نظامي است كه نظامات مالكيّت جاهليّت را كه هم اكنون در دنياهاي غرب، به وضع بسيار بيرحمانه و بيشرمانهاي اجرا ميشود و متأسفانه در مجتمع به اصطلاح اسلامي نيز آن نظامات جاهلي وارد شده است، دگرگون كرد.
آنان كه به نظام اسلام حمله ميكنند، اشتباهشان از اينجا ناشي ميشود كه نه نظام اسلام را ميبينند و نه از آن اطلاع دارند. گروههايي سرمايهدار را ميبينند كه در كشورهاي اسلامي، مانند غرب، خون مردم را ميمكند و چه تزيينات، و چه تجملات، چه اسرافها و چه خرجهاي بيهوده و عياشيها كه مينمايند[10]. گمان ميكنند نظام اسلامي يعني اين، ديگر نميپرسند پس نظام مالكيّتش كو؟ نظام هزينه و مصرفش كو؟ نظام اخلاق و زهدش كجا رفته؟ نظام برادري، مساوات و ايثارش كجا است؟ نظام تعليم و تربيتش را چرا ندارد؟ نظام حكومت و سياستش چرا در بين نيست؟
بله، نظام اشتراكي در مقايسه با نظام سرمايهداري غربي ممكن است در مذاق بسياري شيرينتر و به رسيدن هر كس به سهم خود نزديكتر و از اجحافات و ستمكاريهاي سرمايهداران خالصتر باشد و معايب خاص سرمايهداري را نداشته باشد. اما نميتوان بطور مطلق هم آن را از نظام اشتراكي منهاي خدا و دين و وجدان و اخلاق، كه زير بناي همه چيز را اقتصاد ميداند، بدتر شمرد. و بالأخره معلوم نيست كه شوروي و چين و آلمان شرقي از ژاپن و آلمان غربي ايدهآلتر بوده و مردم آنجا خوشبختتر باشند و معلوم نيست كه كارگر آمريكايي با تمام عيوبي كه نظام آنجا دارد و همچنين كارگر آلمان غربي حاضر باشد محل شغل خود را با كارگر روسي يا آلمان شرقي عوض كند[11].
از نظر نظام اسلامي، اين دو نظام هر دو باطل است.
نظام سرمايهداري به اسم آزادي فردي، دايره مالكيّت و اختيارات مالي فرد را بي قيد و شرط و نامحدود توسعه ميدهد كه بتواند هر جور خواست، از فرد ديگر بهرهكشي كند و او، و رأي و فكرش را مالك شود و يك جام شراب را براي هوس و اسم و آوازه، به صد هزار تومان خريداري كند و مبالغ گزافي صرف نگهداري يك سگ يا گربه بنمايد.
و مانند «هاريمان» چهار هزار دختر كارگر را وسيله عياشي و شهوتراني خود قرار دهد.
و نظام اشتراكي فرد را به كلي پايمال مينمايد، مانند يك محجور بلكه به يك ابزار و آلت كار تبديل، و آزادي او را از بين ميبرد. مالكيّت خصوصي كه فطرت بشر آن را به وجود آورده است و اگر نباشد معايب بزرگ پيدا ميشود را الغا ميكند و ديكتاتوري حزبي بدتر از ديكتاتوري فردي، مثل ديكتاتوري استالين و اختناق افكار را تشكيل ميدهد و انسان و فكر و فطرت انساني، آزادي ضمير و قلم و زبان او را در نظام اشتراكي زنداني ميكند.
باري اگر مقصود از نظامي كه بايد دگرگون شود، نظام سرمايهداري غربي است، حق همين است كه بايد دگرگون شود و اسلام آن را با تمام لوازم و محتوياتش دگرگون كرد. اين نظام باطل است، چنانكه نظام كمونيسم نيز باطل است.
و اگر مقصود از انقلاب اجتماعي در نظام مالكيّت اين است كه مالكيّت خصوصي بر وسايل انتاج و توليد مثل كارخانه، زمين، باغ، قنات، خانه اجارهاي و دكان، بايد ملغي شود، تافسادها بر طرف گردد و برابري و قسط برقرار شود.
جواب اين است كه:
اولاً؛ نظام مالكيّت و اختصاص، ريشه فطري دارد و بشر فطرتاً به آن توجه دارد و مانند ساير غرايز، وجود آن و اشباع آن تحت نظم منطقي و عقلايي لازم است و فوايد بزرگ دارد و بايد از آن مانند ساير فطريات و خواستههاي فطري و غرايز استفاده كرد و نديده گرفتن آن، مثل نديده گرفتن غريزه جنسي و غرايز ديگر است.
چنانكه غريزه جنسي موجب توليد نسل است، اين غريزه هم در توليد مواد مورد نياز و رفع احتياجات بشر مؤثر است. و در حقيقت از قوة توليد حمايت ميكند و پشتيبان آن است و آن را هر چه بيشتر به كار مياندازد و تنبلي و تنپروري را از شخص دور ميسازد و به خصوص اگر خداي نخواسته بشر وجدان نداشته باشد و به معنويت و فضيلت ايمان نياورده باشد و همه چيز و همه كارش، اقتصاد و براي اقتصاد باشد و همه چيز را به ظاهر وضع اقتصادي و تحول آن بداند و تحولات را ناشي از آن بشمارد، اگر اين غريزة اختصاص و مالكيّت هم نباشد، چرا كار كند؟ و چرا بهتر كار را انجام دهد؟ هيچ دليل معقولي ندارد.
لذا اصل مالكيّت را با همان قيود و حدود و شرايطي كه اسلام برقرار كرده كه نظامات فرهنگي و اخلاقي و تربيتي نيز در تعديل و حسن استفاده از آن، سهم عمده و مؤثر را داشته باشد، بايد پذيرفت.
ثانياً؛ آن چيزي كه موجب به وجود آمدن نظام طبقاتي و فاصلههاي زياد است، آزادي نامحدودي است كه در كشورهاي سرمايهداري به سرمايهداران داده شده است كه امكانات تراكم ثروت را در آنها بطور نامحدود فراهم كرده و قانون و حكومت و مردم، هيچ گونه نظارتي بر آن ندارند. در نتيجه سرمايهداران بر همه اوضاع سياست، حكومت، اقتصاد، فرهنگ، مطبوعات و تبليغات مسلط هستند و اين سرمايهداران و كارتلها و كارخانهدارها هستند كه سياست كشورهاي سرمايهداري و كشورهاي تحت نفوذ آنها را در اختيار گرفتهاند و از رحم و وجدان و احترام به معنويات، در آنها خبري نيست كه نمونه آن، تسلط سرمايهداران يهودي بر ايالات متحده و جانبداري و حمايت بيدريغ نامحدود آن كشور از اسرائيل و آن جنايتهاي وحشتناك است.
اما در نظام اسلامي به علل زير، اوضاع اقتصادي، مالي و امكانات مردم در تحصيل مال و ثروت متعادل ميشود:
1ـ بانكداري و رباخواري به شدت ممنوع و اعلان جنگ به خدا و درهمي از ربا از نظر اسلام، از زناي با مادر بدتر است كه از اين تأكيد، كمال توجه اسلام به نظام اقتصادي صحيح معلوم ميشود.
2ـ مالياتهاي اسلاميمانند خمس و زكات، به خصوص زكات نقدين (طلا و نقره) كه همه ساله بايد ادا شود، تا از نصاب بيفتد.
3ـ مسأله ثلث مال كه اگر چه استفادة از آن اجباري نيست، اما در محيط تربيت و ايمان اسلامي و ارشاد ديني، مانند يك واجب، اعتبار ميشود و هر ثروتمند و هر كس هر چه داشته باشد، ثلث آن را از اختيار ورثه خارج مي نمايد و براي خيرات و مبرات و مصارفي كه در نظر ميگيرد اختصاص ميدهد.
4ـ مشاغل و كسبهايي كه موجب جمع ثروت ميشود، يا براي ثروتمندان، مصرفهاي بيهوده و غير مفيد به حال اجتماع ميسازد، مانند قمار، شرابسازي، شرابفروشي، مجسمهسازي، خوانندگي، نوازندگي، داير كردن مراكز فساد و كابارهها و امثال آن ممنوع است.
5ـ بطور كلي اسراف و تبذير اموال كه سرمايهداران و زن و بچههاشان به آن گرفتار ميشوند و اگر راهش بسته شود، سرمايه را در خير اجتماع مصرف مي نمايند، جايز نيست و اكيداً ممنوع است.
6ـ از اسباب مهم تعادل ثروت و خرد شدن اموال، قانون ارث است. با نظام دقيق، عليرغم قوانين جاهليّت كه ثروت را در دست فرد واحد نگهداري ميكرد و حتي اگر ثروتمند فرزند نداشت به او اجازه داده ميشد كه ديگري را فرزند خوانده خود بنمايد تا از او ارث ببرد، و عليرغم قوانين كشورهاي سرمايهداري كه به سرمايهدار، اجازه ميدهد ثروتش را براي گربه يا سگش قرار دهد، در حالي كه مليونها مردم گرسنه باشند، اسلام اجازه چنين اموري را نميدهد.
7ـ تشويقات اكيد به انفاقات و خيرات، و مطلق صدقات و مبرات و صرف اموال در خير و ترقي، رفاه عموم، تأسيس مدارس، بيمارستانها دارالايتام، دارالعجزه، خدمات اجتماعي، پلسازي، راهسازي و مددكاري نيز يكي از وسايل مهمّ جلوگيري از تمركز ثروت و مشوق صرف آن در مصالح اجتماعي است.
8ـ قوانين مربوط به اراضي موات و جنگلها و اراضي مفتوح عنوه.
9ـ وقف، كه يكي از راههاي صرف سرمايه در مصالح مشترك مردم است.
10ـ دعوت به انصاف در معاملات، و اكتفا به سود كم و به مقدار كفايت و ترك غشّ و خيانت در معاملات نيز از عوامل كنترل كننده و تعادلبخش است.
11ـ همچنين تشويق به قناعت و رضا به آنچه مقدر و فراهم ميشود و معاش و خرج به اقتصاد و ميانهروي.
12ـ نكوهش از سرمايه و اندوختة بيش از حد كفاف و بطور كلي مذمت از اندوخته كردن و پس انداز نمودن كه در تربيت اسلامي خلاف توحيد در توكل و خلاف اعتماد به خدا است.
13ـ مذمت و نكوهش از بخل و حرص، و مدح سخاوت تا آنجا كه در روايات آمده: «بخيل از خدا و بهشت و مردم دور بوده و به آتش نزديك است».
14ـ تحريم استعمال ظروف طلا و نقره و آرايش مرد به آنها كه علاوه بر اينكه دليل بر حرمت اين استعمالات است، نشانه محبوب بودن سادگي معاش و اثاث و لباس است.
بالأخره، مكتب اسلام و نظامات اسلام در شعب مختلف و متعدد، همه در كنترل وضع مالي و جلوگيري از مفاسد سرمايهداري نقش بزرگ و حساسي را ايفا ميكنند كه در مجتمع اسلامي، هرگز از مفاسد تورم ثروت و تمركز سرمايه نبايد بيم داشت.
اينكه در عصر عثمان، آن همه صحابة روشن و آگاه، از سوء اوضاع انتقاد ميكردند، به همين جهت بود كه سرمايهدارهايي مانند: طلحه و زبير و مروان و ديگران، عدول حكومت را از نظام اسلامي، مخصوصاً نظام مالي نشان ميدادند و عاقبت، اين روش ناپسند، موجب انقلاب و منجر به خاتمه دادن به حكومت عثمان گرديد.
ثالثاً؛ تفاضل و اختلاف، از نواميس خلقت است كه بايد از آن استفاده شود و با يك نظام صحيح، از همه جانب كنترل گردد. شايد شما دو نفر را پيدا نكنيد كه در مجموع خصايص و استعدادات و مواهب و نيروي ذاتي، نتيجه و بازده عمل آنها يكسان باشد. اين ناموسي از نواميس خلقت است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين يك واقعيت و حقيقت است.
در قرآن مجيد، به همين قانون خلقت كه در تمام موجوداتي كه ما ميشناسيم و در انسان، ساري و جاري است، اشاره شده و چنين ميفرمايد:
«وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضَاً سُخرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ».[12]
«برخي از ايشان را بر بعضي ديگر، درجاتي برتري داديم تا بعضي از ايشان، بعض ديگر را استخدام نمايد و از يكديگر و عمل ديگري انتفاع ببرند و با كمك هم، نظام معيشت را برقرار نمايند (نه اينكه استعلاء و امتياز برقرار سازند) و رحمت پروردگار تو بهتر است از آنچه جمع ميكنند».
يعني از اموال و داراييهايي كه اندوخته مي نمايند رحمت خدا بهتر است، بنابراين، شرط عقل و ايمان به خدا، اين نيست كه شخص، بهتر را رها كند و كمتر را بگيرد.
نظام اقتصاد و معاش و تمدن بشر، بر اين تفاضل و تفاوت صحّه گذارده است و افرادي هستند كه بازده اقتصادي آنها از ديگران بيشتر است و كارشان بيشتر از افراد متوسط است، يا بيشتر ارزش دارد.
مثلاً كاري را كه ديگران در هشت ساعت انجام ميدهند، در چهار ساعت تمام ميكنند. آيا ميشود به اين افراد گفت كه شما كارنكنيد و از نيروي شما، خود شما و جامعه نبايد استفاده كند؟ يا كار كنيد و به قدر ديگران مزد بگيريد؟ يا مزد كارتان بايد اسكناس و دلار و پوند بماند و نميتوانيد آن را به كسي ببخشيد يا به فرزندتان بدهيد، يا تبديل به اموالي كه استهلاك ندارد نماييد؟ يا نبايد با آن زمين بايري را احياء كنيد و باغي احداث نماييد و قناتي بكنيد و مزرعه و خانهاي بسازيد يا به ديگران آن را قرض بدهيد و سود نگيريد، يا نبايد به مضاربه بدهيد كه ديگري با شرط شركت شما در خسارت در آن عمل كند و از بهره آن چيزي به شما بدهد؟
يقيناً مصلحت اجتماع و اقتصاد، ترقّي، رفاه و جلو رفتن جامعه در اين نيست كه از آنها، اين اختيار اندك سلب شود و از اين مختصر دلگرمي در حق آنان دريغ شود. ولي ميتوان به آنها گفت كه شما بايد به آنانكه از شما ضعيفترند ويا بازده اقتصادي آنان كمتر است، كمك كنيد و معاش و رفاه آنها نيز بايد تأمين شود.
شما در محضر عدل الهي و در برابر وجدان خودتان مسؤوليد. بايد رسماً مبلغي از سود خود را كه زايد بر حاجت داريد، يا وقتي مال شما به نصابي معين رسيد، به عنوان خمس و زكوت به بيت المال بدهيد، و علاوه، براي كسب ثواب و نيل به ارزشهاي واقعي انساني نيز بيشتر از اينها را در مصالح عموم صرف كنيد. و بايد خدا و رسول و جهاد در راه او را (جهاد به مال و بدن) از همه چيز و هركس كه داريد بيشتر دوست بداريد و الاّ منتظر عذاب خدا باشيد. تا حد ايثار و برگزيدن ديگران بر خود، اگر جلو برويد عاليترين مدالهاي افتخار نصيب شما شده است، و به مقام برّ و نيكي نميرسيد، مگر آنچه را دوست ميداريد، در راه مصلحت عموم بدهيد.
از يك سو، تدابير و نظامات اقتصادي و مالي، از تراكم ثروت جلوگيري ميكند و از سوي ديگر، نظامات اخلاقي، شوق آنان را به خير و انفاق برميانگيزد.
اين نظام اسلامي هيچ گونه عيبي ندارد و به خصوص در دنياي كنوني كه وسايل اجراي اين نظام، به مراتب فراهمتر از چهارده قرن پيش است، اجراي آن آسانتر است. چنانكه انسان ميبيند، اسلام با هر روز و عصري موافقتر و مطابقتر از روز و عصر گذشته است و همه سال و همه وقت، نوتر و تازهتر جلوه مي نمايد.
اين مقاله اگر چه براي بيان اين مطالب نبوده، اما اجمالا اشارهاي شد تا معلوم شود كه تمام ابعاد عدل، فقط در قوانين كامل اسلام و نظام اسلامي، فراهم ميشود.
اين جامعه اسلام است كه اين امتيازات را دارا است و از تبعيضات ناروا و نابجا مبرّا است. چنانكه شما ميبينيد درهاي مدارس اسلامي به روي همه باز است و تا اين اواخر كه دانشگاهها و مؤسسات تعليمي به سبك تقليد از غرب افتتاح نشده بود، طلاب علوم، در دانشگاههاي بزرگ اسلامي، علاوه بر اينكه شهريه نميدادند، شهريه ميگرفتند و بزرگترين دانشمندان در علوم مختلف از طبقات پايين اجتماع بر ميخاستند.
عدل اسلام اجازه نداد كه محاكم اختصاصي تشكيل شود مثلاً كارمند با ارتشي را در محكمهاي كه ديگران را محاكمه مي نمايند، محاكمه كنند.
روي هم رفته اگر نظامات اسلام، در تمام جوانب زندگي بشر اجرا شود و جهاني گردد، در اين جهان مادي كه قانون تفاضل و تفاوت نيز از نواميس ثابت آن است ـ و نميتوان آن را فلسفي دانست، چون نظام، به آن وابسته است ـ آخرين حد برابري و اعتدال و قسط برقرار خواهد شد و مكتب متعالي اسلام و نظام الهي آن، نظامي است كه تمام محاسن و امتيازات را دارا و از معايب و نواقص ساير مكتبها پاك و پيراسته است.
[1]. يكي از بزرگترين مفاسد اين سرمايهداري آزاد و مطلق، تسلط سرمايهداران بر امور سياسي و مقدرات اجتماع است كه تمام حقوق و حيثيات افراد و اجتماعات و ملل و امم را تحت تأثير قرار داده و در مسير ازدياد سرمايه به كار ميبرند و به هيچ چيز جز بالا بردن ارقام ثروت و استثمار و به مصرف رساندن كالاي خود نمينگرند. اين سرمايهدارها ـ به تعبير آقاي «حسن صدر» در روزنامه اطلاعات ـ همه چيز حتي جنگ و صلح و انتخابات را در اختيار ميگيرند. از باب نمونه، خاندان «راكفلر» را در نظر بگيريد؛ اين خاندان را كمتر كسي است كه نشناسد؛ راكفلر از هيچ، آغاز كرد و در تجارت و صنعت نفت، چنان شهرتي به دست آورد و چنان ثروتي اندوخت كه در تمام ايالات متحده فقط چند ثروتمند نامي نظير «هانري فورد» و «هواردهيوز» و «پل گتي» توانستند دم از همتايي او بزنند.
دو نواده راكفلر، «ديويد» و «نلسن»، هر يك مؤسسات عظيم اقتصادي و مالي در اختيار دارند. «نلسن»، معاون «جرالد فورد» ـ رئيس جمهور سابق امريكا ـ بود، «ديويد» برادر او در حوزه امپراطوري اقتصادي خود از سال 1973، كميسيون سه جانبهاي تأسيس كرد كه به نام كميسيون «تري لاتران» ناميده ميشود، در اين كميسيون كه قريب يكصد نفر كارشناسان نامي آمريكا و كانادا و يكصد نفر متخصصين اقتصاد و سياست اروپاي غربي و ژاپن عضويت دارند، ماهي يك بار مسائل مهم سياسي و مالي دنيا مورد مطالعه و مباحثه قرار ميگيرد. كميسيون، هر بار افرادي را مأموريت ميدهد كه در فلان مسأله كه مبتلابه كشورهاي صنعتي است، گزارشي تهيه كنند كه راهنماي دولتهاي مربوطه قرار گيرد (سپس با ذكر مثال درگيري شاخ آفريقا) ميگويد: براي اين قبيل مسائل پيچيدة چند پهلو، كميسيون سه جانبه بايد راه حل پيدا كند.
نظير اين مشكل، هر هفته در دنياي سوم، خط مشي سياسي كشورهاي صنعتي را بر سر دو راهي قرار ميدهد (سپس مسأله حقوق بشر را مثال آورده و پس از آن ميگويد:) اين قبيل معمّاها كه راستي حل كردن آن، مغز افلاطون و سقراط ميخواهد، كار اين كميسيون سه جانبه است.
«هارلد براون» و شخص «كارتر» و «والتر ماندل» ـ معاون رئيس جمهور ـ و «وانس» ـ وزير خارجه ـ و بسياري از وزراء و مردان سياسي درجه اول حكومت آمريكا، اعضاي اين كميسيون سه جانبهاند كه از 1973 در طرح و بحث و حل و فصل مسايل سياسي و اقتصادي درجه اول دنيا شركت داشتهاند. (در اين مقاله در معرفي براون گفته است:) كسي است كه در بمباران ويتنام شمالي و منابع حياتي اين ملت، نقش مؤثري داشته است.
از توصيههاي چشمگير اين دانشمند فيزيكدان در جنگ ويتنام اين مسأله است كه نبايد به هيچ صورت پايبند تقواي سياسي بود. شرط بردن جنگ اين است كه از اين ملاحظات اخلاقي چشم ببنديد، و حريف را تا مغز استخوان خرد كنيد (اطلاعات 15592 ص6 مقاله آقاي حسن صدر).
از اين مثال ميتوانيد مفهوم نظام سرمايهداري ـ كه تمثل و تجسم آن ـ قدرت حكومت ايالات متحده است ـ و تأثير سرمايه را در همة جهات اجتماع و سرنوشت بشر مطالعه نمائيد و ببينيد كه اين سرمايه و مال سرمايهدار است كه همه چيز را معين كرده و حكومتها را ميآورد و ميبرد. اينگونه سرمايهداري و سرمايهدار، نقطه ضد انبياء و رجال الهي و وحي و مكتب قرآن و اسلام و عدالت است و بايد دگرگون گردد كه هر چه بيشتر بماند و استثمارش زيادتر شود، مانند خوره، به جان انسان و به مفاهيم ارزنده انسانيّت رحم نميكند.
امّا دگرگون شدن اين نظام و جايگزيني نظامي كامل، بدون اعتقاد به عالم غيب و ارتباط آن دگرگوني با وحي و قدرت مطلقة حق متعال و نظام جهان هستي و بدون ايمان به ارزشهاي اخلاقي و هدف بودن كمالات حقيقي غير مادّي و خلاصه بدون برنامههاي تعليماتي و انسانساز اسلام، هرگز ميسّر نيست.
وقتي كه دگرگوني، متكي به موازين الهي و هماهنگ با تعهدات همه جانبه اسلامي نباشد، هر شكل ديگر، و بر اساس هر مكتب و انديشهاي كه به وجود آيد، فقط صورت معايب و مفاسد را عوض مي نمايد، و ريشة معايب و مفاسد را از بين نميبرد. لذا انقلاب اقتصادي، در هيچ جاي جهان، دردي از دردهاي بشر را درمان نكرده و علاوه بر آنكه با انسان، معاملة ابزار را نموده و شرافت انساني را لغو كرده و زندگي پوچ و بيمعنائي را تحويل انسان داده است، اگر سرمايهداران بزرگ را از بين برده و حكومت و حزب حاكم را قائم مقام خود مختار و ارباب ضعفا و كارگران و كشاورزان قرار داده، بدترين نظام بردهداري و بلكه دامداري را همچون حكومتهاي بلغارستان و مجارستان و آلمان شرقي ايجاد كرده است، كه حتّي در آنها زندگي و معاش ظاهري مردم عادي و افراد جامعه بهتر از افراد عادي و متوسط جوامعي كه در آنها اينگونه انقلابات اقتصادي رخ نداده است، نميباشد.
[2]. يكي از نويسندگان غربي كه از نوشتهاش معلوم است كه اهل تحقيق است و بر اساس يك سلسله كاوشها و اطلاعات جامع نوشته است، هر چند در موارد زياد هم به واسطه نقص اطلاع از اسلام و خصوص تشيع، بطور كامل حق اسلام را ادا نكرده و جلوة واقعي اسلام در ناحيههاي متعدد، و در نوشتة او در پرده مانده است. پيرامون مقايسه اسلام و امتيازات آن بر بعضي از مكتبها، به خصوص مكتب ماركسيسم، توضيحاتي دارد كه بطور فشرده و تلخيص، قسمتهايي از گفتارش را به لفظ يا به مضمون، ـ نظر به ارتباطي كه با بحث دارد ـ در اينجا ميآوريم و اگر چه اين رساله را طولاني ميسازد، اما در جهت فايدهاي كه دارد بي موجب نخواهد بود.
اين دانشمند كه «ويلفرد كنت ول اسميت» نام دارد، در كتاب «اسلام در جهان امروز»، ترجمه حسين علي هروي»، از انتشارات دانشگاه تهران به شماره 1619، در ضمن فصل اول اين كتاب صفحه 40 ـ 1 چنين ميگويد:
سرانجام ميتوان با طرح مقايسهاي ميان موقعيّت اسلام با سه جهانبيني هندو، مسيحي و ماركسيسم، نماي درست و توضيحات مفيدتري درباره ارتباط ميان اسلام با تاريخ به دست آورد. مسلماً مسأله در هر كدام از اين موارد، پيچيده و دقيق است و در اينجا فقط به توضيحي بسيار ساده و كلي اكتفا ميكنيم، بي آنكه وارد جزئيات شويم، ميتوانيم مؤمنان به اين مذاهب را به ترتيب اهميتي كه به تاريخ ميدهند طبقه بندي كنيم:
هندوها كه تاريخ و تطور آن در آخرين مرحله حساب ايشان، اهميتي ندارد. مسيحيان كه تاريخ برايشان بي اهميت نيست، ولي قطعيت ندارد. مسلمانان كه تاريخ برايشان قطعي است، ولي مآل همه اشياء نيست و ماركسيستها كه هيچ چيز ديگر جز تاريخ برايشان وجود ندارد.
پس از آن كه از آيين هندو و مسيحيت بحث كرده و ضعف آنها را نشان داده است ميگويد:
يقيناً اسلام هرگز حتي در تعبديترين شكل خود، به پرستش خود نپرداخته است. توجه او به ارزش ظاهري و زميني محدود نبوده است چون تكاليفي كه مسلمانان در تاريخ و اين جهان دارند، فقط يك روي سكه است. روي ديگر سكه كه از زر ناب ساخته شده، دنيايي ديگر با تلألؤ دلانگيز خود ميباشد. اسلام با خدا آغاز ميشود و اطمينان دارد كه به سوي او باز ميگردد.
گرچه كوشش او در نجات تاريخ، كلي است، ولي كوشش مشروط است. يعني در حالي كه رستگاري ابدي را به عنوان هدف اصلي در نظر ميگيرد، ميخواهد عدالت دنيايي اين جهان را در راه وصول به اين رستگاري، شرط و شريك گرداند.
بعضي از معاني عميق اينها كه گفتيم، در مقايسه با اختلافهايي كه در مثال چهارم نسبت به آن معاني وجود دارد، روشن ميگردد و آن مثال، ماركسيسم است.
اسلام و ماركسيسم ـ اين دو نيروي عظيم جهاني ـ در بعضي از جنبههاي رهبري تاريخي خود، براي به تحقق در آوردن يك ايدهآل اجتماعي، داراي نقطههاي مشترك بسياري هستند. اختلاف نظر اسلام و ماركسيسم در مورد خاص تاريخ، روشنگر و آموزنده است. در واقع ما ميتوانيم از اين تضاد نظر ميان آنها معلومات ذيقيمتي براي روشن كردن اين مسأله قاطع به دست آوريم كه ورود يك كشش غير تاريخي، در تاريخ چه تأثيري دارد.
پس از آن كه از جنبش ماركسيسم و وسعت و تشكل و تصميم آن براي ساختن يك جامعه، خوب تعريف مينمايد، در پاورقي هم توضيح ميدهد كه كلمات «خوب» يا «بد» كاملا بهجا به كار نرفته است. مثل اينكه ميخواهد بگويد «خوب» يا «بد» در صورتي است كه انسان به اخلاق معترف باشد. اما «كرملين» بعداً انكار كرد كه هدف نهايي كمونيسم، داراي جنبه اخلاقي باشد. معذلك يك عامل نيرومند اخلاقي، در انگيزه اصلي جنبش كمونيسم يافت ميشود.
اين عامل، هنوز براي طرفداران و جوانان حزب، نيروي خود را از دست نداده است. پس معلوم ميشود، كمونيسم، اگر چه بعداً تاريخ را يك سيستم بسته شمرد كه به خودي خود كفايت ميكند و به ماوراء الطبيعه نياز ندارد، اصلش از اخلاق برخاسته و اگر اخلاق نبود، جنبش كمونيسم هم نبود.
جنبش ماركسيسم، با تمايل به برقرار كردن يك جامعه خوب (همان چيزي كه هدف اسلام است) آغاز شد و از اين جهت، هنوز هم دنياي خارج، مخصوصاً آسيا نسبت به آن نظر مساعد دارد. يعني بر اساس همان چيزي كه كمونيسم منكر آن است با او نظر مساعد دارد و حداقل قسمتي از ناتواني آن براي نيل به اين هدف (برقراري يك جامعه خوب) در داخل كشور، مربوط است به اشتباه جهان بيني آن در ماوراء طبيعت.
سپس ميگويد:
اين جنبش (جنبش ماركسيستي) با انسان دوستي غربي تفاوت دارد. از جهت اينكه ماركسيسم، همه مسايل را در اين جاه طلبي، منحصر و متمركز ميسازد و خود را وقف آن ميكند. و با تمام فعاليتهايي كه آزاديخواهي دنيوي و انقلابات آمريكا و فرانسه نيز داشتهاند، تفاوت دارد.
ماركسيسم همه تخممرغها را در يك سبد ميگذارد؛ سبد تاريخ. هيچ چيز براي او جز نوع تاريخي كه مطمئن است آن را ميسازد و مصمّم است آن را برقرار كند، ارزش ندارد. از نظر او زندگي فردي انسان، به معني دارد و نه ارزش و در آخرين مرحله نتيجهگيري از محاسبه واقعيت فرد، انسان جز به عنوان يك عامل شركت كننده در پيشرفت يا توقف وقايع تاريخي فردا، معنايي ندارد.
بنابراين انسان در ماركسيسم، جز يك وسيله براي رسيدن به هدف نيست. به هر حال در رابطه با اين هدف كه از جانب تاريخ، داده و معين شده است، شخصيت انساني در ماركسيسم معني نامعيني پيدا ميكند و اين تنها معني براي شخص او و ديگران است.
آنچه در حوادث قابل ملاحظه تاريخي روي داده، نتيجه قطعي همين طرز فكر است. كه مانع از كشتن، شكنجه كردن، يا استثمار يك انسان شود اگر تكامل تاريخ بتواند با تصفيه، شكنجه كردن، يا بردگي اين شخص، گامي به جلو بردارد، براي ماركسيسم، دليلي وجود ندارد.
سپس بعد از اشاره به اينكه اين نتيجه منطقي هر طرز فكري است كه احساس متعالي را از نظر افكنده باشد و مطالبي ديگر، ميگويد:
هم اكنون گفتيم كه براي مسلمانان، تاريخ داراي اهميّت است اما براي ماركسيسم، فقط تاريخ است كه اهميّت دارد و اختلاف آنها در اين معني بسيار است.
مسلمان نيز مانند ماركسيست و بر خلاف هندو، آنچه را كه در اين جهان ميگذرد، با معناي دوام و استمرار مينگرد و گريز از آن برايش ميسر نيست. او برقرار ساختن يك زندگي دلپذير را در روي زمين، يك فرمان عالي تلقي ميكند.
دستگاه اسلامي، يقيناً تا امروز، جديترين و پسنديدهترين كوشش را براي برقرار ساختن عدالت در جامعه به عمل آورده و اين كوشش از لحاظ وسعت عمل و بلند پروازي تا ظهور ماركسيسم، مقام اول را داشته است (بعد از آن نيز اگر بيگانگان مانع نشوند، مقام اول را دارا خواهد بود) معذلك، اختلاف آن با كوشش ماركسيسم در اين معني است كه از نظر اسلام، هر حادثة اين جهان، داراي دو جنبه است و در دو زمينه مفروض ثبت ميشود، هر جنبشي كه از جانب انسان به عمل آيد، داراي يك معني ابدي و يك معني آني است.
حركت امور اين جهان به جلو، افسانهاي بزرگ و همگاني است كه گروه انجام ميدهد و در عين حال، اين حركت از يك دسته اعمال مشخص تركيب شده كه هر فرد به سهم خود، در روز محشر مسؤول آن عمل است.
يعني هر عملي كه انجام ميدهيم، در دنياي آينده به نوعي داراي عاقبت است. پس به عبارت ديگر، هر عمل بايد از يك سو به تنهايي ارزيابي شود و از سوي ديگر در رابطهاش با گسترش تاريخي، اين نوع قضاوت، هم ميتواند علماي ماوراء الطبيعه را راضي كند و هم با واقعيت ـ يعني جهاني كه ما در آن زندگي ميكنيم ـ مناسب است و از طرف ديگر با نوع موجوداتي كه انسانند و نوع زندگي كه تاريخ بر ما عرضه ميدارد مناسب است. در صورتي كه تحقق اين منظور، از يك هدف تنگ نظرانه كه وجود اخلاق برتر از تغييرات متوالي دنيا را انكار كند، ساخته نيست.
تاريخ معني دارد، معني نهايي، ولي اين معني به خود او محدود نميشود.
به عبارت بهتر ميتوان گفت كه مقياسها و نمونههايي يافت ميشوند كه بالاتر از سير تكامل تاريخي جاي دارند و اين سير تكامل بر طبق آنها بايد قضاوت شود و عملا نيز قضاوت شده است.
براي مورخي كه روشهاي استقرايي را به كار ميبندد، صرف نظر از هر نوع عقيدهاي كه درباره ماوراءالطبيعه داشته باشد، اين امكان هست كه صحّت استدلال ما را در باره جنبه غير ديني و تاريخي دريابد. آنهايي كه از انكار متعالي آغاز ميكنند، سرانجام عملا و نظراً به انكار همة ارزشها كشيده ميشوند.
فلسفه ماركسيسم در جنبشي شريك شده كه در آن، نه تنها وسايل بر طبق هر ملاكي كه اتخاذ شوند، بي اعتنا به اخلاق و حتّي ضد اخلاقي هستند بلكه در آن، هدف نيز از ميان رفته است «عدالت اجتماعي» كه ابتدا به مثابة هدفي مورد نظر ماركسيستها بوده، در دست تشكيلات فعلي شوروي، يك عقيده تاريخي زائد و در خدمت عمليات قدرت آشوبگراي دنيائي و يك سلاح ايدئولوژيك گرديده است.
جنبش ماركسيسم با طرد هر نوع ملاك خارجي براي قضاوت در باره خود، به سرعت مبدل به دستگاهي شده كه ديگر ملاكي براي قضاوت ندارد. تنها تكاپوي انسان براي رسيدن به عدالت ـ كه تماماً جنبه اين جهاني داشت ـ به سرعت تلخكام شد.
هدف ما اين است كه چگونگي روش اسلام را نسبت به تاريخ نشان دهيم. روشي كه ميخواهد هر قدمي را كه در تاريخ برداشته ميشود، از زاويه نوعي تعالي بنگرد.
اين قيد تعالي عاملي بوده است كه در جريان تاريخ، جنبشهاي اسلامي را از تندرويها و عواقب ناگوار آن مصون داشته است. براي ارزيابي اين تعالي در اسلام، ميزانهائي در نظر گرفته شده كه از طريق اعتقاد به بهشت و دوزخ، اعتقاد به جهان ديگر (بعد از ختم تاريخ) متجلي ميشوند. و اين مستعار بديع و شگفت، به نحوي قابل انعطاف ولي بدون غفلت از تكليف اصلي خود، مجموع گسترش تاريخي مسلمانان را هدايت كرده است.
مسلمانان مجتمعاً و منفرداً در وراي اين جهان بهشتي يافته و در داخل تاريخ نيز جامعهاي ديدهاند كه به گمان آنها اين جامعه، هم براي آماده كردن شخص براي ورود به آن بهشت و هم براي زيستن در عرصه زمين مناسب است.
پس يك نوع جامعهاي يافتهاند كه براي زندگي در اين جهان و در جهان فردا شايسته است.
سخنان اين نويسنده پيرامون اسلام و توسعه و قدرت و تحرك و مايه عظيم و جاوداني آن طولاني است. خوانندگان عزيز، خود ميتوانند آن كتاب را مطالعه كنند. در پايان اين فصل ميگويد:
تصديق كرديم كه اسلام اصولا يك دين است. عليهذا امري است عميقاً شخصي و مآلا از تمام قانونهاي ويژه و محدود جهان غير ديني بالاتر قرار ميگيرد. مع هذا قبول كرديم كه نسبت به اين مسائل جهاني، توجه مخصوص و آشكار داشته است. اصولاً چنين معتقد بوده است كه فرمان خداوند را درباره طريقه زندگي كردن، هم در مقياس فردي و هم در مقياس گروهي دريافته است عليهذا اعتماد زيادي به جامعه مذهبي خاص خود نشان داده است و اين ايمان تا جايي پيشرفته كه وسايل ساختن يك جامعه ايدهآل را در نظر گرفته و به حساب آورده است.
يا اگر از زاويه ديگر بنگريم، ميبينيم كه براي بر پا شدن جامعه ايدآل به جاي خواهشهاي انسان، دعوت خداوند را عنوان كرده است. با اغماض بيشتر ميتوان گفت: مسلمان حقيقي در جامعه ايدهآل زندگي ميكند و نسبت به زندگي اجتماعي اين جامعه، احساس يك ايمان جهاني دارد.
پس تاريخ اسلامي در جوهر خود، اجراي تمايلات تاريخي انسان در زير هدايت خدايي است. اگر بخواهيم به اصطلاح مسيحي سخن بگوييم بايد بگوييم: اين قلمرو خدا در روي زمين است و اگر بخواهيم اصطلاح يوناني را به كار بريم بايد بگوييم: اين جامعة خوب و ايدهآل است.
[3]. سوره قصص، آيه83.
[4]. تفسير مجمع البيان، ص269.
[5]. بحار الانوار، ج69، ص175.
[6]. اسد الغابه، ج2، ص331 و سنن ترمذي كتاب مناقب، حديث3797.
[7]. اسد الغابه، ج2، ص331 و سنن ترمذي كتاب مناقب، حديث3797.
[8]. نظم درر السمطين، ص190.
[9]. نظم درر السمطين، ص191.
[10]. در همين كشور خودمان، طبق نوشته كيهان شماره 10474، در ظرف نه ماه، سي و نه مليون ارز از كشور، به وسيله 50 شركت، خارج شده تا ايرانيهاي خارجيپسند بتوانند روزانه صد هزار قوطي آبجو خارجي سربكشند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
2. بلكه طبق بعضي آمارها در برابر گروههاي كارگر آلمان شرقي كه از بدي اوضاع و فشارهايي كه بر آنها وارد ميشود و نداشتن آزادي، همواره به آلمان غربي ميگريزند، يك كارگر آلمان غربي به آلمان شرقي فرار نميكند.
[12]. سوره زخرف، آيه32.
اگر انقلاب در نظام مالكيّت، الغاي نظام غربي مالكيّت و سرمايهداري بر اساس ربا خواري و معاملات نامشروع و بانك داري و استثمار است كه نظامات شرقي بر آن صحه گذارده و از آن دفاع مي نمايند و به كشورهاي اسلامي نيز سرايت كرده و مسلمانان هم به فساد و پليدي آن آلوده شدهاند، البته بايد دگرگون گردد.
اين نظام كه در آن، هر كس و هر سرمايهداري به هر نحو و به هر طريق كه بخواهد ثروت بيندوزد و بر ثروت و سرمايهاش بيفزايد، آزاد مطلق است و هيچ قيد و شرط و تحديد و ممنوعيتي مانع او نميشود و در صرف اموال نيز مختار مطلق ميباشد[1]، كه به هر مصرفي بخواهد، آن را برساند، آزاد است، حتي اگر بخواهد ورثه خود را محروم كند و مليونها دلار، اموال خود را به سگ و گربه خود ببخشد يا درپاي يك زن روسپي و رقاصه و خنياگر بريزد، يا در راه تجملات غير متعارف صرف كند، يا به قمار بزند اگر منظور اين نظام است، شك و شبههاي نيست كه اين نظام بايد از بين برود.
اين نظام حتي اگر در كشورهاي مسلماننشين هم باشد و اين سرمايهدار اگر خود را مسلمان نيز بشمارد، با اسلام ارتباط ندارد و فاصله آن با نظام اسلام، فاصله جهل از علم، ظلمت از نور و شب از روز است[2].
نظام اسلامي تدابير و برنامههايي در رشتههاي مختلف پيشنهاد كرده است كه اينگونه سرمايهداري و استثمار و تفريط مال و اندوختههاي كلان از بين برود و زمينه براي پيدايش آن فراهم نگردد، چه در به دست آوردن مال باشد و چه در خرج كردن آن، اسلام دست افراد را آن گونه باز نگذارده و مختار نساخته است كه بتوانند اين همه سرمايه را گرد آورند و راههايي جلو پاي بشر در خرج و مصرف گذارده و تشويقها و ثوابهايي وعده داده، جرايم و كفارات و سياستهايي مقرر كرده است كه خود به خود، تعادل ممكن برقرار ميگردد.
در اجتماع اسلام، مال و سرمايه هرگز نميتواند عاملي براي روي كار آمدن حكومتها و انتخاب اين و آن باشد. نقش توانگر و بينوا در حكومت و اجتماع اسلاميبرابر است.
اسلام در عين حال كه به مال و بي نيازي و كار و تلاش اهميّت داده است و ضايع كردن اموال و نيروها و ضايع گذاردن آن را ممنوع نموده است، همه را به سعي و عمل براي برداشت هر چه بيشتر از نعمت ها و مواهب طبيعي امر فرموده و عمران اراضي و احداث قنوات را ستوده است از اشخاص نيكوكار و فعال و توليدكننده و آبادكنندگان زمينها ـ نه به عنوان يك ثروتاندوز و سودجو، بلكه براي نقشي كه در رفاه و آسايش و فراواني و رفع نيازمنديهاي جامعه دارند ـ تشويق و تقدير مي نمايد. در واقع ارزش اين افراد را از هدف آنها مشخص ميسازد و هدف آنها را از برداشتي كه از عوايد خود مي نمايند و از چگونگي به كار انداختن انفاقات و مخارج آنها ميشناسد. هرگز نبايد مال، بيهوده و اسرافگرانه، در راههاي باطل صرف شود، و نبايد مال داشتن، كسي را در اجتماع، مقام و منصبي بدهد و بر ديگران تحميل نمايد.
اصلاً مال اندوزي و جمع مال به عنوان يك هدف و لحاظ استقلالي براي بشر عيب و عار است اما كسب مال نه به عنوان يك هدف بلكه به قصد استفادههاي مشروع و مستحب و واجب مثل انفاق في سبيل الله، كمال افتخار ميباشد. توليد ثروت، به معناي توليد مواد مورد احتياج جامعه، ممدوح و مورد تقدير است. چنانچه انفاق آن هم در راه امور اجتماعي و عام المنفعه و سعادت جامعه، ممدوح است. اما نگهداري ثروت جز گرفتاري و مناقشه در حساب و سنگين شدن بار و عوارض سوء و معايب ديگر، اثري ندارد و هر كس از فرد توانگري براي توانگري او تواضع و فروتني نمايد، دو ثلث دين خود را از دست داده است:
«مَنْ تَواضَعَ لِغَنيّ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلْثا دينِه»
«هركس به ثروتمندي به خاطر ثروتمنديش تواضع كند، دو سوّم دينش از بين رفته است».
اين حديث، بسيار حساس و پر معني است و نقش اسلام را در رفع اختلاف طبقاتي و اهميتي كه به آن داده است و درجهاي كه براي آن قايل شده است را نشان ميدهد.
در قرآن مجيد در ذيل داستان قارون ـ يهودي سرمايهدار ـ ميفرمايد:
«تِلْكَ اُلدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُوَن عُلُوّاً فِي الأَرْضِ وَلا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ».[3]
«اين خانة آخرت را براي كساني كه اراده علو و برتري در زمين ندارند قرار دادهايم و عاقبت (و پايان نيك) براي پرهيزكاران است».
اين است تعريف اجتماع اسلام، اجتماعي كه احدي نبايد در آن گردنكشي و بلنديجويي داشته باشد كه حتي بر حسب بعضي تفاسير از علي عليهالسلام روايت شده است كه فرمود:
«اِنَّ الرَّجُلَ لَيُعْجِبُهُ شِراكَ نَعْلِهِ فَيَدْخُلَ في هذِهِ اْلآيَةِ : تِلْكَ الدّارَ الآخِرَة ...».[4]
مضمون اين جمله اين است كه اگر كسي از بند كفش خودش به خود ببالد، گردن كشي كرده و علو و برتري جسته است.
اين آيه همه را ميشناساند و اجتماع متواضع اسلام را معرفي مينمايد. انصافاً بايد گفت كه اجتماعات كمونيستي و سرمايهداري كجا و اين اجتماع سراسر فضيلت و برابري كجا؟ رهبران متكبّر، مغرور، پرنخوت و فرعونمنش و پربادِ آن اجتماعات كجا و رهبر بي مدّعا، بيتشريفات و بي فاصله از مردم و اجتماع واقعي اسلام كجا؟
از بامداد تا شامگاه هر چه ميبينيم گردنكشي، تظاهر، كبر و نخوت، استبداد، فرعونيّت، تعظيم و خم شدن، نيايش و مدح و چاپلوسي گردنكشان است. هركس كمترين قوه مالي يا مقامي يا بلكه علمي داشته باشد به كسي كه فاقد آن است بياعتنا و بياحترام ميشود. در ادارات، در مؤسسات و در برنامههاي مختلف، عدول از هدف اين آيه نمايان است.
اسلام ديني است كه زمامدار متواضع و فروتنش، يك نفر استاندار عاليقدر و صحابه را با سوابق درخشاني كه دارد، براي شركت در يك مجلس ميهماني توانگرانه، و نشستن بر سر سفرة كسي كه توانگران را بر آن خوانده و بينوايان را واگذاشته، بشدت مورد بازخواست قرار ميدهد و نامهاي توبيخآميز برايش ميفرستد.
ديني است كه بانوي اول آن حضرت زهرا، سلام الله عليها، خودش شخصاً آن قدر جو دستاس ميكند و آب ميكشد كه آثار آن در دست و بدنش ظاهر ميشود. وقتي در خانه شوهرش ـ يگانه قهرمان فاتح و بزرگ مرد اسلام ـ بود، فرششان يك پوست گوسفند بود!
پيغمبر و رهبر عاليقدر اسلام دعا ميكرد كه:
«اَلّلهُمَّ أَحْيِني مِسْكيناً، أَمْتِني مِسْكيناً وَاحْشُرْنِي في زُمْرَةِ الْمَساكينِ».[5]
«خدايا مرا بينوا و مسكين زنده بدار، مسكين بميران و با مساكين محشورم كن».
اين دعا معنايش اين نيست كه به من نعمت نده، و كار و عمل مرا بينتيجه كن و من ميخواهم نقشي در جامعه نداشته باشم. بلكه اين دعا معنايش اظهار تنفر از ثروت اندوزي و سود جويي، جمع مال، حرص و بخل و نگهداشتن مال و ترك انفاق في سبيل الله است. زيرا آن كس كه مسكين بودن را دوست ميدارد و آن را از خدا ميخواهد، از وبال مال و عواقب سوء اخلاقي و عملي آن بيم دارد.
چنان است كه معاويه در تعريف حضرت علي عليهالسلام گفت كه اگر دو انبار، يكي از كاه و ديگري از طلا داشته باشد، اول طلا را در راه خدا انفاق مي نمايد.
آري پيغمبر رهبري بود كه بسا ماه ميگذشت و در خانهاش غذايي پختني ـ با آنكه در اختيارش بود ـ فراهم نميشد و آن را به نيازمندان ميداد.
«سويد بن غفله» گفت: وقتي اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهراً هم خلافت و زمامداري جهان اسلام را در اختيار داشت، بر آن حضرت وارد شدم، ديدم روي حصير كوچكي نشسته است و در خانه غير از آن حصير چيز ديگري نيست.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، بيت المال (خزانه اموال حكومتي جهان اسلام) در دست تو است و در خانه چيزي از لوازم خانه نميبينم.
فرمود:
«اي پسر «غفله»، خردمند براي خانهاي كه از آن بايد انتقال كند، اثاث و لوازم فراهم نمي نمايد. ما را خانة ديگري است كه بهترين متاع و اثاث را به آنجا نقل كردهايم (جهان ديگر) و خود نيز پس از مدت زمان كوتاهي به آنجا خواهيم رفت».
«ابن عباس» گفت: در «ذي قار» به محضر حضرت علي عليهالسلام مشرّف شدم، آن حضرت كفش خود را وصله ميزد.
به من فرمود: «قيمت اين كفش چقدر است؟».
عرض كردم: «قيمتي ندارد».
فرمود:
«به خدا سوگند، اين كفش نزد من از امير بودن بر شما محبوبتر است، مگر آنكه حقي را به پادارم، يا باطلي را دفع كنم».
وقتي شخصي از آن حضرت، از جامه وصلهداري كه پوشيده بود پرسش كرد (كه مثلاً اين چه جامهاي است، يا چرا بايد اميرمؤمنان اين جامه را بپوشد؟).
فرمود:
قلب به آن خاشع ميگردد و نفس رام ميشود و مؤمنين به آن اقتدا مي نمايند (و رقابت و هم چشمي در پوشيدن لباسهاي گران قيمت و تجملي از بين ميرود).
اين دين، اين تعليمات، اين تربيت و ايمان و وجدان اسلامي، سرمايهداري و مال اندوزي و فسادگري را ميكوبد، وجدان مسلمان را از آن متنفر ميسازد و آن را عسل مسموم جلوه ميدهد.
مال، در حلالش حساب و در حرامش عقاب است، هر كس در دنيا مال بيشتري داشته باشد، در قيامت سهم و حظش كمتر است. مگر آنكه در راه خير و صلاح اجتماع، آن را انفاق كند.
يك نفر كه مال اندوزي نكرده، به فكر جمع سرمايه و ثروت نبوده است، از اينكه روي زمين پر از سرمايهدار و توانگر باشد، بهتر است.
غرض اين است كه نظام اخلاقي و نظام تربيتي و وجدان اسلامي، بزرگترين عامل اعتدال و حفظ توازن اقتصادي است. و اگر چه مالكيّت محدود و مشروط اختصاصي اسلام، هيچ يك از معايب سرمايهداري را ندارد، اما اگر ساير نظامات اسلام هم با آن ضميمه شود و نظام تمام عيار اسلام در هر رشته و قسمت اجرا گردد، احتمال بروز آن معايب هم داده نخواهد شد.
بيشتر افرادي كه در مقام انتقاد از نظام مالكيّت هستند، مقابل چشمشان، نظام مالكيّت لعنتي غرب را كه حرامزادههايش، سرمايهداراني چون «راكفلر» و «اوناسيس»، و يا فؤدالهايي چون «ژاكلين كندي» و... ميباشند، قرار دادهاند، و همه عيبها را به حساب نظام مالكيّت مينويسند از سوي ديگر از برنامههاي جامعالاطراف و سازنده اسلام چشم ميپوشند و فقط به همان نظام مالكيّت خشك و خالي آن، منهاي ايمان به خدا، و بدون تأسي و پيروي از پيغمبر و علي و زهرا و تربيت اخلاقي و تعاليم حساس اسلام و با حذف نالههاي علي عليهالسلام و دعاها و بالأخره منهاي فرهنگ اسلام ميتازند و حمله ميكنند. با اينكه نظام مالكيّت و مالي و اقتصادي خشك و خالي اسلام هم بر نظامات ديگر برتري دارد.
اين اسلام است كه مسلمانش وقتي ميخواهد از دنيا برود، ناراحت است، نگران است و گريه ميكند كه پيغمبر با ما عهد فرموده است كه بايد اثاث يك نفر از شما از دنيا، به مقدار زاد و توشه يك نفر مسافر باشد، و در كنار من اين همه اثاث است. در حالي كه چيزي نبود جز يك آفتابه و يك كاسه و يك ظرف لباس شويي!
اين اسلام كه مسلمانش، استاندار مداين ـ پايتخت شاهنشاهان ساساني و كاخ تيسفون كه مردم آن همه جلال و جبروت و تجملات بينظير خيرهكننده را در آنجا ديده بودند ـ خانهاش، يك حجرهاي بود كه از قامت يك انسان، ارتفاع و طولش بيشتر نبود و با آن همه تواضع و فروتني در بين مردم، به عمل مهم استانداري ميپرداخت.
اين «سلمان» بود كه حضرت علي عليهالسلام ميفرمود: مردي از ما اهل بيت است و علم و دانش او را ميستود[6]. پيغمبر صلّي الله عليه وآله هم فرمود:
«سلمان از ما اهل بيت است»
و فرمود:
«بهشت به سه نفر مشتاق است: علي و عمار و سلمان».
اين سلمان، از شيعيان علي و شاگردان مكتب او است كه عطايش از بيتالمال پنج هزار بود و همين كه دريافت ميكرد، آن را در راه خدا انفاق مينمود و از دسترنج خود مخارج مختصر خود را فراهم ميكرد[7].
«ابوذرِ» اسلام بود كه با وضعي كه در عصر عثمان جلو آمد و سرمايهدارهايي مثل طلحه و زبير و مروان و ديگران، مخصوصاً از بني اميه، در صحنه اجتماع مسلمانان ظاهر شدند، و با ولخرجيهاي عثمان و كاخسازيها و اسراف معاويه به مبارزه برخاست و آن نظام ضد اسلامي را محكوم كرد.
اين مسلمانان بودند كه گاه اتفاق ميافتاد كه غذايي براي مسلماني هديه ميشد، آن هديه تا ده خانه ميگشت و به خانه شخص اول ميرسيد و خدا ايثار مسلمانان صدر اسلام را در قرآن مجيد مدح فرموده است.
پيغمبر اسلام، فاطمه عزيزش را مخير مي نمايد كه مال به او بدهد يا دعا به او بياموزد. او با كمال نيازي كه به حسب ظاهر به مال داشت، دعا را اختيار ميكند و به حضرت عليعليهالسلام ميگويد:
«ذَهَبْتُ مِنْ عِنْدِكَ لِلدّنْيا، وَجئْتُكَ بِالآخِرَةِ».[8]
«از نزد تو براي دنيا رفتم و برايت آخرت آوردم»
و حضرت علي عليهالسلام به او ميگويد:
«خَيْرٌ أَيّامُكَ خَيْرٌ أَيّامُكَ خَيْرٌ أَيّامُكَ».[9]
«بهترين روزهاي تو است بهترين روزهاي تو است، بهترين روزهاي تو است».
نظام مالكيتي كه اين مكتب عرضه كرده است، نبايد دگرگون شود و نه منطق فقه قابل دگرگون شدن است.
تجارت و بازرگاني، مزارعه و مضاربه و مساقات و اجاره در اين نظام موضع محكم و غير قابل نفوذاند.
نظام مالكيّت اسلام، نظامي است كه نظامات مالكيّت جاهليّت را كه هم اكنون در دنياهاي غرب، به وضع بسيار بيرحمانه و بيشرمانهاي اجرا ميشود و متأسفانه در مجتمع به اصطلاح اسلامي نيز آن نظامات جاهلي وارد شده است، دگرگون كرد.
آنان كه به نظام اسلام حمله ميكنند، اشتباهشان از اينجا ناشي ميشود كه نه نظام اسلام را ميبينند و نه از آن اطلاع دارند. گروههايي سرمايهدار را ميبينند كه در كشورهاي اسلامي، مانند غرب، خون مردم را ميمكند و چه تزيينات، و چه تجملات، چه اسرافها و چه خرجهاي بيهوده و عياشيها كه مينمايند[10]. گمان ميكنند نظام اسلامي يعني اين، ديگر نميپرسند پس نظام مالكيّتش كو؟ نظام هزينه و مصرفش كو؟ نظام اخلاق و زهدش كجا رفته؟ نظام برادري، مساوات و ايثارش كجا است؟ نظام تعليم و تربيتش را چرا ندارد؟ نظام حكومت و سياستش چرا در بين نيست؟
بله، نظام اشتراكي در مقايسه با نظام سرمايهداري غربي ممكن است در مذاق بسياري شيرينتر و به رسيدن هر كس به سهم خود نزديكتر و از اجحافات و ستمكاريهاي سرمايهداران خالصتر باشد و معايب خاص سرمايهداري را نداشته باشد. اما نميتوان بطور مطلق هم آن را از نظام اشتراكي منهاي خدا و دين و وجدان و اخلاق، كه زير بناي همه چيز را اقتصاد ميداند، بدتر شمرد. و بالأخره معلوم نيست كه شوروي و چين و آلمان شرقي از ژاپن و آلمان غربي ايدهآلتر بوده و مردم آنجا خوشبختتر باشند و معلوم نيست كه كارگر آمريكايي با تمام عيوبي كه نظام آنجا دارد و همچنين كارگر آلمان غربي حاضر باشد محل شغل خود را با كارگر روسي يا آلمان شرقي عوض كند[11].
از نظر نظام اسلامي، اين دو نظام هر دو باطل است.
نظام سرمايهداري به اسم آزادي فردي، دايره مالكيّت و اختيارات مالي فرد را بي قيد و شرط و نامحدود توسعه ميدهد كه بتواند هر جور خواست، از فرد ديگر بهرهكشي كند و او، و رأي و فكرش را مالك شود و يك جام شراب را براي هوس و اسم و آوازه، به صد هزار تومان خريداري كند و مبالغ گزافي صرف نگهداري يك سگ يا گربه بنمايد.
و مانند «هاريمان» چهار هزار دختر كارگر را وسيله عياشي و شهوتراني خود قرار دهد.
و نظام اشتراكي فرد را به كلي پايمال مينمايد، مانند يك محجور بلكه به يك ابزار و آلت كار تبديل، و آزادي او را از بين ميبرد. مالكيّت خصوصي كه فطرت بشر آن را به وجود آورده است و اگر نباشد معايب بزرگ پيدا ميشود را الغا ميكند و ديكتاتوري حزبي بدتر از ديكتاتوري فردي، مثل ديكتاتوري استالين و اختناق افكار را تشكيل ميدهد و انسان و فكر و فطرت انساني، آزادي ضمير و قلم و زبان او را در نظام اشتراكي زنداني ميكند.
باري اگر مقصود از نظامي كه بايد دگرگون شود، نظام سرمايهداري غربي است، حق همين است كه بايد دگرگون شود و اسلام آن را با تمام لوازم و محتوياتش دگرگون كرد. اين نظام باطل است، چنانكه نظام كمونيسم نيز باطل است.
و اگر مقصود از انقلاب اجتماعي در نظام مالكيّت اين است كه مالكيّت خصوصي بر وسايل انتاج و توليد مثل كارخانه، زمين، باغ، قنات، خانه اجارهاي و دكان، بايد ملغي شود، تافسادها بر طرف گردد و برابري و قسط برقرار شود.
جواب اين است كه:
اولاً؛ نظام مالكيّت و اختصاص، ريشه فطري دارد و بشر فطرتاً به آن توجه دارد و مانند ساير غرايز، وجود آن و اشباع آن تحت نظم منطقي و عقلايي لازم است و فوايد بزرگ دارد و بايد از آن مانند ساير فطريات و خواستههاي فطري و غرايز استفاده كرد و نديده گرفتن آن، مثل نديده گرفتن غريزه جنسي و غرايز ديگر است.
چنانكه غريزه جنسي موجب توليد نسل است، اين غريزه هم در توليد مواد مورد نياز و رفع احتياجات بشر مؤثر است. و در حقيقت از قوة توليد حمايت ميكند و پشتيبان آن است و آن را هر چه بيشتر به كار مياندازد و تنبلي و تنپروري را از شخص دور ميسازد و به خصوص اگر خداي نخواسته بشر وجدان نداشته باشد و به معنويت و فضيلت ايمان نياورده باشد و همه چيز و همه كارش، اقتصاد و براي اقتصاد باشد و همه چيز را به ظاهر وضع اقتصادي و تحول آن بداند و تحولات را ناشي از آن بشمارد، اگر اين غريزة اختصاص و مالكيّت هم نباشد، چرا كار كند؟ و چرا بهتر كار را انجام دهد؟ هيچ دليل معقولي ندارد.
لذا اصل مالكيّت را با همان قيود و حدود و شرايطي كه اسلام برقرار كرده كه نظامات فرهنگي و اخلاقي و تربيتي نيز در تعديل و حسن استفاده از آن، سهم عمده و مؤثر را داشته باشد، بايد پذيرفت.
ثانياً؛ آن چيزي كه موجب به وجود آمدن نظام طبقاتي و فاصلههاي زياد است، آزادي نامحدودي است كه در كشورهاي سرمايهداري به سرمايهداران داده شده است كه امكانات تراكم ثروت را در آنها بطور نامحدود فراهم كرده و قانون و حكومت و مردم، هيچ گونه نظارتي بر آن ندارند. در نتيجه سرمايهداران بر همه اوضاع سياست، حكومت، اقتصاد، فرهنگ، مطبوعات و تبليغات مسلط هستند و اين سرمايهداران و كارتلها و كارخانهدارها هستند كه سياست كشورهاي سرمايهداري و كشورهاي تحت نفوذ آنها را در اختيار گرفتهاند و از رحم و وجدان و احترام به معنويات، در آنها خبري نيست كه نمونه آن، تسلط سرمايهداران يهودي بر ايالات متحده و جانبداري و حمايت بيدريغ نامحدود آن كشور از اسرائيل و آن جنايتهاي وحشتناك است.
اما در نظام اسلامي به علل زير، اوضاع اقتصادي، مالي و امكانات مردم در تحصيل مال و ثروت متعادل ميشود:
1ـ بانكداري و رباخواري به شدت ممنوع و اعلان جنگ به خدا و درهمي از ربا از نظر اسلام، از زناي با مادر بدتر است كه از اين تأكيد، كمال توجه اسلام به نظام اقتصادي صحيح معلوم ميشود.
2ـ مالياتهاي اسلاميمانند خمس و زكات، به خصوص زكات نقدين (طلا و نقره) كه همه ساله بايد ادا شود، تا از نصاب بيفتد.
3ـ مسأله ثلث مال كه اگر چه استفادة از آن اجباري نيست، اما در محيط تربيت و ايمان اسلامي و ارشاد ديني، مانند يك واجب، اعتبار ميشود و هر ثروتمند و هر كس هر چه داشته باشد، ثلث آن را از اختيار ورثه خارج مي نمايد و براي خيرات و مبرات و مصارفي كه در نظر ميگيرد اختصاص ميدهد.
4ـ مشاغل و كسبهايي كه موجب جمع ثروت ميشود، يا براي ثروتمندان، مصرفهاي بيهوده و غير مفيد به حال اجتماع ميسازد، مانند قمار، شرابسازي، شرابفروشي، مجسمهسازي، خوانندگي، نوازندگي، داير كردن مراكز فساد و كابارهها و امثال آن ممنوع است.
5ـ بطور كلي اسراف و تبذير اموال كه سرمايهداران و زن و بچههاشان به آن گرفتار ميشوند و اگر راهش بسته شود، سرمايه را در خير اجتماع مصرف مي نمايند، جايز نيست و اكيداً ممنوع است.
6ـ از اسباب مهم تعادل ثروت و خرد شدن اموال، قانون ارث است. با نظام دقيق، عليرغم قوانين جاهليّت كه ثروت را در دست فرد واحد نگهداري ميكرد و حتي اگر ثروتمند فرزند نداشت به او اجازه داده ميشد كه ديگري را فرزند خوانده خود بنمايد تا از او ارث ببرد، و عليرغم قوانين كشورهاي سرمايهداري كه به سرمايهدار، اجازه ميدهد ثروتش را براي گربه يا سگش قرار دهد، در حالي كه مليونها مردم گرسنه باشند، اسلام اجازه چنين اموري را نميدهد.
7ـ تشويقات اكيد به انفاقات و خيرات، و مطلق صدقات و مبرات و صرف اموال در خير و ترقي، رفاه عموم، تأسيس مدارس، بيمارستانها دارالايتام، دارالعجزه، خدمات اجتماعي، پلسازي، راهسازي و مددكاري نيز يكي از وسايل مهمّ جلوگيري از تمركز ثروت و مشوق صرف آن در مصالح اجتماعي است.
8ـ قوانين مربوط به اراضي موات و جنگلها و اراضي مفتوح عنوه.
9ـ وقف، كه يكي از راههاي صرف سرمايه در مصالح مشترك مردم است.
10ـ دعوت به انصاف در معاملات، و اكتفا به سود كم و به مقدار كفايت و ترك غشّ و خيانت در معاملات نيز از عوامل كنترل كننده و تعادلبخش است.
11ـ همچنين تشويق به قناعت و رضا به آنچه مقدر و فراهم ميشود و معاش و خرج به اقتصاد و ميانهروي.
12ـ نكوهش از سرمايه و اندوختة بيش از حد كفاف و بطور كلي مذمت از اندوخته كردن و پس انداز نمودن كه در تربيت اسلامي خلاف توحيد در توكل و خلاف اعتماد به خدا است.
13ـ مذمت و نكوهش از بخل و حرص، و مدح سخاوت تا آنجا كه در روايات آمده: «بخيل از خدا و بهشت و مردم دور بوده و به آتش نزديك است».
14ـ تحريم استعمال ظروف طلا و نقره و آرايش مرد به آنها كه علاوه بر اينكه دليل بر حرمت اين استعمالات است، نشانه محبوب بودن سادگي معاش و اثاث و لباس است.
بالأخره، مكتب اسلام و نظامات اسلام در شعب مختلف و متعدد، همه در كنترل وضع مالي و جلوگيري از مفاسد سرمايهداري نقش بزرگ و حساسي را ايفا ميكنند كه در مجتمع اسلامي، هرگز از مفاسد تورم ثروت و تمركز سرمايه نبايد بيم داشت.
اينكه در عصر عثمان، آن همه صحابة روشن و آگاه، از سوء اوضاع انتقاد ميكردند، به همين جهت بود كه سرمايهدارهايي مانند: طلحه و زبير و مروان و ديگران، عدول حكومت را از نظام اسلامي، مخصوصاً نظام مالي نشان ميدادند و عاقبت، اين روش ناپسند، موجب انقلاب و منجر به خاتمه دادن به حكومت عثمان گرديد.
ثالثاً؛ تفاضل و اختلاف، از نواميس خلقت است كه بايد از آن استفاده شود و با يك نظام صحيح، از همه جانب كنترل گردد. شايد شما دو نفر را پيدا نكنيد كه در مجموع خصايص و استعدادات و مواهب و نيروي ذاتي، نتيجه و بازده عمل آنها يكسان باشد. اين ناموسي از نواميس خلقت است و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين يك واقعيت و حقيقت است.
در قرآن مجيد، به همين قانون خلقت كه در تمام موجوداتي كه ما ميشناسيم و در انسان، ساري و جاري است، اشاره شده و چنين ميفرمايد:
«وَرَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضَاً سُخرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ».[12]
«برخي از ايشان را بر بعضي ديگر، درجاتي برتري داديم تا بعضي از ايشان، بعض ديگر را استخدام نمايد و از يكديگر و عمل ديگري انتفاع ببرند و با كمك هم، نظام معيشت را برقرار نمايند (نه اينكه استعلاء و امتياز برقرار سازند) و رحمت پروردگار تو بهتر است از آنچه جمع ميكنند».
يعني از اموال و داراييهايي كه اندوخته مي نمايند رحمت خدا بهتر است، بنابراين، شرط عقل و ايمان به خدا، اين نيست كه شخص، بهتر را رها كند و كمتر را بگيرد.
نظام اقتصاد و معاش و تمدن بشر، بر اين تفاضل و تفاوت صحّه گذارده است و افرادي هستند كه بازده اقتصادي آنها از ديگران بيشتر است و كارشان بيشتر از افراد متوسط است، يا بيشتر ارزش دارد.
مثلاً كاري را كه ديگران در هشت ساعت انجام ميدهند، در چهار ساعت تمام ميكنند. آيا ميشود به اين افراد گفت كه شما كارنكنيد و از نيروي شما، خود شما و جامعه نبايد استفاده كند؟ يا كار كنيد و به قدر ديگران مزد بگيريد؟ يا مزد كارتان بايد اسكناس و دلار و پوند بماند و نميتوانيد آن را به كسي ببخشيد يا به فرزندتان بدهيد، يا تبديل به اموالي كه استهلاك ندارد نماييد؟ يا نبايد با آن زمين بايري را احياء كنيد و باغي احداث نماييد و قناتي بكنيد و مزرعه و خانهاي بسازيد يا به ديگران آن را قرض بدهيد و سود نگيريد، يا نبايد به مضاربه بدهيد كه ديگري با شرط شركت شما در خسارت در آن عمل كند و از بهره آن چيزي به شما بدهد؟
يقيناً مصلحت اجتماع و اقتصاد، ترقّي، رفاه و جلو رفتن جامعه در اين نيست كه از آنها، اين اختيار اندك سلب شود و از اين مختصر دلگرمي در حق آنان دريغ شود. ولي ميتوان به آنها گفت كه شما بايد به آنانكه از شما ضعيفترند ويا بازده اقتصادي آنان كمتر است، كمك كنيد و معاش و رفاه آنها نيز بايد تأمين شود.
شما در محضر عدل الهي و در برابر وجدان خودتان مسؤوليد. بايد رسماً مبلغي از سود خود را كه زايد بر حاجت داريد، يا وقتي مال شما به نصابي معين رسيد، به عنوان خمس و زكوت به بيت المال بدهيد، و علاوه، براي كسب ثواب و نيل به ارزشهاي واقعي انساني نيز بيشتر از اينها را در مصالح عموم صرف كنيد. و بايد خدا و رسول و جهاد در راه او را (جهاد به مال و بدن) از همه چيز و هركس كه داريد بيشتر دوست بداريد و الاّ منتظر عذاب خدا باشيد. تا حد ايثار و برگزيدن ديگران بر خود، اگر جلو برويد عاليترين مدالهاي افتخار نصيب شما شده است، و به مقام برّ و نيكي نميرسيد، مگر آنچه را دوست ميداريد، در راه مصلحت عموم بدهيد.
از يك سو، تدابير و نظامات اقتصادي و مالي، از تراكم ثروت جلوگيري ميكند و از سوي ديگر، نظامات اخلاقي، شوق آنان را به خير و انفاق برميانگيزد.
اين نظام اسلامي هيچ گونه عيبي ندارد و به خصوص در دنياي كنوني كه وسايل اجراي اين نظام، به مراتب فراهمتر از چهارده قرن پيش است، اجراي آن آسانتر است. چنانكه انسان ميبيند، اسلام با هر روز و عصري موافقتر و مطابقتر از روز و عصر گذشته است و همه سال و همه وقت، نوتر و تازهتر جلوه مي نمايد.
اين مقاله اگر چه براي بيان اين مطالب نبوده، اما اجمالا اشارهاي شد تا معلوم شود كه تمام ابعاد عدل، فقط در قوانين كامل اسلام و نظام اسلامي، فراهم ميشود.
اين جامعه اسلام است كه اين امتيازات را دارا است و از تبعيضات ناروا و نابجا مبرّا است. چنانكه شما ميبينيد درهاي مدارس اسلامي به روي همه باز است و تا اين اواخر كه دانشگاهها و مؤسسات تعليمي به سبك تقليد از غرب افتتاح نشده بود، طلاب علوم، در دانشگاههاي بزرگ اسلامي، علاوه بر اينكه شهريه نميدادند، شهريه ميگرفتند و بزرگترين دانشمندان در علوم مختلف از طبقات پايين اجتماع بر ميخاستند.
عدل اسلام اجازه نداد كه محاكم اختصاصي تشكيل شود مثلاً كارمند با ارتشي را در محكمهاي كه ديگران را محاكمه مي نمايند، محاكمه كنند.
روي هم رفته اگر نظامات اسلام، در تمام جوانب زندگي بشر اجرا شود و جهاني گردد، در اين جهان مادي كه قانون تفاضل و تفاوت نيز از نواميس ثابت آن است ـ و نميتوان آن را فلسفي دانست، چون نظام، به آن وابسته است ـ آخرين حد برابري و اعتدال و قسط برقرار خواهد شد و مكتب متعالي اسلام و نظام الهي آن، نظامي است كه تمام محاسن و امتيازات را دارا و از معايب و نواقص ساير مكتبها پاك و پيراسته است.
[1]. يكي از بزرگترين مفاسد اين سرمايهداري آزاد و مطلق، تسلط سرمايهداران بر امور سياسي و مقدرات اجتماع است كه تمام حقوق و حيثيات افراد و اجتماعات و ملل و امم را تحت تأثير قرار داده و در مسير ازدياد سرمايه به كار ميبرند و به هيچ چيز جز بالا بردن ارقام ثروت و استثمار و به مصرف رساندن كالاي خود نمينگرند. اين سرمايهدارها ـ به تعبير آقاي «حسن صدر» در روزنامه اطلاعات ـ همه چيز حتي جنگ و صلح و انتخابات را در اختيار ميگيرند. از باب نمونه، خاندان «راكفلر» را در نظر بگيريد؛ اين خاندان را كمتر كسي است كه نشناسد؛ راكفلر از هيچ، آغاز كرد و در تجارت و صنعت نفت، چنان شهرتي به دست آورد و چنان ثروتي اندوخت كه در تمام ايالات متحده فقط چند ثروتمند نامي نظير «هانري فورد» و «هواردهيوز» و «پل گتي» توانستند دم از همتايي او بزنند.
دو نواده راكفلر، «ديويد» و «نلسن»، هر يك مؤسسات عظيم اقتصادي و مالي در اختيار دارند. «نلسن»، معاون «جرالد فورد» ـ رئيس جمهور سابق امريكا ـ بود، «ديويد» برادر او در حوزه امپراطوري اقتصادي خود از سال 1973، كميسيون سه جانبهاي تأسيس كرد كه به نام كميسيون «تري لاتران» ناميده ميشود، در اين كميسيون كه قريب يكصد نفر كارشناسان نامي آمريكا و كانادا و يكصد نفر متخصصين اقتصاد و سياست اروپاي غربي و ژاپن عضويت دارند، ماهي يك بار مسائل مهم سياسي و مالي دنيا مورد مطالعه و مباحثه قرار ميگيرد. كميسيون، هر بار افرادي را مأموريت ميدهد كه در فلان مسأله كه مبتلابه كشورهاي صنعتي است، گزارشي تهيه كنند كه راهنماي دولتهاي مربوطه قرار گيرد (سپس با ذكر مثال درگيري شاخ آفريقا) ميگويد: براي اين قبيل مسائل پيچيدة چند پهلو، كميسيون سه جانبه بايد راه حل پيدا كند.
نظير اين مشكل، هر هفته در دنياي سوم، خط مشي سياسي كشورهاي صنعتي را بر سر دو راهي قرار ميدهد (سپس مسأله حقوق بشر را مثال آورده و پس از آن ميگويد:) اين قبيل معمّاها كه راستي حل كردن آن، مغز افلاطون و سقراط ميخواهد، كار اين كميسيون سه جانبه است.
«هارلد براون» و شخص «كارتر» و «والتر ماندل» ـ معاون رئيس جمهور ـ و «وانس» ـ وزير خارجه ـ و بسياري از وزراء و مردان سياسي درجه اول حكومت آمريكا، اعضاي اين كميسيون سه جانبهاند كه از 1973 در طرح و بحث و حل و فصل مسايل سياسي و اقتصادي درجه اول دنيا شركت داشتهاند. (در اين مقاله در معرفي براون گفته است:) كسي است كه در بمباران ويتنام شمالي و منابع حياتي اين ملت، نقش مؤثري داشته است.
از توصيههاي چشمگير اين دانشمند فيزيكدان در جنگ ويتنام اين مسأله است كه نبايد به هيچ صورت پايبند تقواي سياسي بود. شرط بردن جنگ اين است كه از اين ملاحظات اخلاقي چشم ببنديد، و حريف را تا مغز استخوان خرد كنيد (اطلاعات 15592 ص6 مقاله آقاي حسن صدر).
از اين مثال ميتوانيد مفهوم نظام سرمايهداري ـ كه تمثل و تجسم آن ـ قدرت حكومت ايالات متحده است ـ و تأثير سرمايه را در همة جهات اجتماع و سرنوشت بشر مطالعه نمائيد و ببينيد كه اين سرمايه و مال سرمايهدار است كه همه چيز را معين كرده و حكومتها را ميآورد و ميبرد. اينگونه سرمايهداري و سرمايهدار، نقطه ضد انبياء و رجال الهي و وحي و مكتب قرآن و اسلام و عدالت است و بايد دگرگون گردد كه هر چه بيشتر بماند و استثمارش زيادتر شود، مانند خوره، به جان انسان و به مفاهيم ارزنده انسانيّت رحم نميكند.
امّا دگرگون شدن اين نظام و جايگزيني نظامي كامل، بدون اعتقاد به عالم غيب و ارتباط آن دگرگوني با وحي و قدرت مطلقة حق متعال و نظام جهان هستي و بدون ايمان به ارزشهاي اخلاقي و هدف بودن كمالات حقيقي غير مادّي و خلاصه بدون برنامههاي تعليماتي و انسانساز اسلام، هرگز ميسّر نيست.
وقتي كه دگرگوني، متكي به موازين الهي و هماهنگ با تعهدات همه جانبه اسلامي نباشد، هر شكل ديگر، و بر اساس هر مكتب و انديشهاي كه به وجود آيد، فقط صورت معايب و مفاسد را عوض مي نمايد، و ريشة معايب و مفاسد را از بين نميبرد. لذا انقلاب اقتصادي، در هيچ جاي جهان، دردي از دردهاي بشر را درمان نكرده و علاوه بر آنكه با انسان، معاملة ابزار را نموده و شرافت انساني را لغو كرده و زندگي پوچ و بيمعنائي را تحويل انسان داده است، اگر سرمايهداران بزرگ را از بين برده و حكومت و حزب حاكم را قائم مقام خود مختار و ارباب ضعفا و كارگران و كشاورزان قرار داده، بدترين نظام بردهداري و بلكه دامداري را همچون حكومتهاي بلغارستان و مجارستان و آلمان شرقي ايجاد كرده است، كه حتّي در آنها زندگي و معاش ظاهري مردم عادي و افراد جامعه بهتر از افراد عادي و متوسط جوامعي كه در آنها اينگونه انقلابات اقتصادي رخ نداده است، نميباشد.
[2]. يكي از نويسندگان غربي كه از نوشتهاش معلوم است كه اهل تحقيق است و بر اساس يك سلسله كاوشها و اطلاعات جامع نوشته است، هر چند در موارد زياد هم به واسطه نقص اطلاع از اسلام و خصوص تشيع، بطور كامل حق اسلام را ادا نكرده و جلوة واقعي اسلام در ناحيههاي متعدد، و در نوشتة او در پرده مانده است. پيرامون مقايسه اسلام و امتيازات آن بر بعضي از مكتبها، به خصوص مكتب ماركسيسم، توضيحاتي دارد كه بطور فشرده و تلخيص، قسمتهايي از گفتارش را به لفظ يا به مضمون، ـ نظر به ارتباطي كه با بحث دارد ـ در اينجا ميآوريم و اگر چه اين رساله را طولاني ميسازد، اما در جهت فايدهاي كه دارد بي موجب نخواهد بود.
اين دانشمند كه «ويلفرد كنت ول اسميت» نام دارد، در كتاب «اسلام در جهان امروز»، ترجمه حسين علي هروي»، از انتشارات دانشگاه تهران به شماره 1619، در ضمن فصل اول اين كتاب صفحه 40 ـ 1 چنين ميگويد:
سرانجام ميتوان با طرح مقايسهاي ميان موقعيّت اسلام با سه جهانبيني هندو، مسيحي و ماركسيسم، نماي درست و توضيحات مفيدتري درباره ارتباط ميان اسلام با تاريخ به دست آورد. مسلماً مسأله در هر كدام از اين موارد، پيچيده و دقيق است و در اينجا فقط به توضيحي بسيار ساده و كلي اكتفا ميكنيم، بي آنكه وارد جزئيات شويم، ميتوانيم مؤمنان به اين مذاهب را به ترتيب اهميتي كه به تاريخ ميدهند طبقه بندي كنيم:
هندوها كه تاريخ و تطور آن در آخرين مرحله حساب ايشان، اهميتي ندارد. مسيحيان كه تاريخ برايشان بي اهميت نيست، ولي قطعيت ندارد. مسلمانان كه تاريخ برايشان قطعي است، ولي مآل همه اشياء نيست و ماركسيستها كه هيچ چيز ديگر جز تاريخ برايشان وجود ندارد.
پس از آن كه از آيين هندو و مسيحيت بحث كرده و ضعف آنها را نشان داده است ميگويد:
يقيناً اسلام هرگز حتي در تعبديترين شكل خود، به پرستش خود نپرداخته است. توجه او به ارزش ظاهري و زميني محدود نبوده است چون تكاليفي كه مسلمانان در تاريخ و اين جهان دارند، فقط يك روي سكه است. روي ديگر سكه كه از زر ناب ساخته شده، دنيايي ديگر با تلألؤ دلانگيز خود ميباشد. اسلام با خدا آغاز ميشود و اطمينان دارد كه به سوي او باز ميگردد.
گرچه كوشش او در نجات تاريخ، كلي است، ولي كوشش مشروط است. يعني در حالي كه رستگاري ابدي را به عنوان هدف اصلي در نظر ميگيرد، ميخواهد عدالت دنيايي اين جهان را در راه وصول به اين رستگاري، شرط و شريك گرداند.
بعضي از معاني عميق اينها كه گفتيم، در مقايسه با اختلافهايي كه در مثال چهارم نسبت به آن معاني وجود دارد، روشن ميگردد و آن مثال، ماركسيسم است.
اسلام و ماركسيسم ـ اين دو نيروي عظيم جهاني ـ در بعضي از جنبههاي رهبري تاريخي خود، براي به تحقق در آوردن يك ايدهآل اجتماعي، داراي نقطههاي مشترك بسياري هستند. اختلاف نظر اسلام و ماركسيسم در مورد خاص تاريخ، روشنگر و آموزنده است. در واقع ما ميتوانيم از اين تضاد نظر ميان آنها معلومات ذيقيمتي براي روشن كردن اين مسأله قاطع به دست آوريم كه ورود يك كشش غير تاريخي، در تاريخ چه تأثيري دارد.
پس از آن كه از جنبش ماركسيسم و وسعت و تشكل و تصميم آن براي ساختن يك جامعه، خوب تعريف مينمايد، در پاورقي هم توضيح ميدهد كه كلمات «خوب» يا «بد» كاملا بهجا به كار نرفته است. مثل اينكه ميخواهد بگويد «خوب» يا «بد» در صورتي است كه انسان به اخلاق معترف باشد. اما «كرملين» بعداً انكار كرد كه هدف نهايي كمونيسم، داراي جنبه اخلاقي باشد. معذلك يك عامل نيرومند اخلاقي، در انگيزه اصلي جنبش كمونيسم يافت ميشود.
اين عامل، هنوز براي طرفداران و جوانان حزب، نيروي خود را از دست نداده است. پس معلوم ميشود، كمونيسم، اگر چه بعداً تاريخ را يك سيستم بسته شمرد كه به خودي خود كفايت ميكند و به ماوراء الطبيعه نياز ندارد، اصلش از اخلاق برخاسته و اگر اخلاق نبود، جنبش كمونيسم هم نبود.
جنبش ماركسيسم، با تمايل به برقرار كردن يك جامعه خوب (همان چيزي كه هدف اسلام است) آغاز شد و از اين جهت، هنوز هم دنياي خارج، مخصوصاً آسيا نسبت به آن نظر مساعد دارد. يعني بر اساس همان چيزي كه كمونيسم منكر آن است با او نظر مساعد دارد و حداقل قسمتي از ناتواني آن براي نيل به اين هدف (برقراري يك جامعه خوب) در داخل كشور، مربوط است به اشتباه جهان بيني آن در ماوراء طبيعت.
سپس ميگويد:
اين جنبش (جنبش ماركسيستي) با انسان دوستي غربي تفاوت دارد. از جهت اينكه ماركسيسم، همه مسايل را در اين جاه طلبي، منحصر و متمركز ميسازد و خود را وقف آن ميكند. و با تمام فعاليتهايي كه آزاديخواهي دنيوي و انقلابات آمريكا و فرانسه نيز داشتهاند، تفاوت دارد.
ماركسيسم همه تخممرغها را در يك سبد ميگذارد؛ سبد تاريخ. هيچ چيز براي او جز نوع تاريخي كه مطمئن است آن را ميسازد و مصمّم است آن را برقرار كند، ارزش ندارد. از نظر او زندگي فردي انسان، به معني دارد و نه ارزش و در آخرين مرحله نتيجهگيري از محاسبه واقعيت فرد، انسان جز به عنوان يك عامل شركت كننده در پيشرفت يا توقف وقايع تاريخي فردا، معنايي ندارد.
بنابراين انسان در ماركسيسم، جز يك وسيله براي رسيدن به هدف نيست. به هر حال در رابطه با اين هدف كه از جانب تاريخ، داده و معين شده است، شخصيت انساني در ماركسيسم معني نامعيني پيدا ميكند و اين تنها معني براي شخص او و ديگران است.
آنچه در حوادث قابل ملاحظه تاريخي روي داده، نتيجه قطعي همين طرز فكر است. كه مانع از كشتن، شكنجه كردن، يا استثمار يك انسان شود اگر تكامل تاريخ بتواند با تصفيه، شكنجه كردن، يا بردگي اين شخص، گامي به جلو بردارد، براي ماركسيسم، دليلي وجود ندارد.
سپس بعد از اشاره به اينكه اين نتيجه منطقي هر طرز فكري است كه احساس متعالي را از نظر افكنده باشد و مطالبي ديگر، ميگويد:
هم اكنون گفتيم كه براي مسلمانان، تاريخ داراي اهميّت است اما براي ماركسيسم، فقط تاريخ است كه اهميّت دارد و اختلاف آنها در اين معني بسيار است.
مسلمان نيز مانند ماركسيست و بر خلاف هندو، آنچه را كه در اين جهان ميگذرد، با معناي دوام و استمرار مينگرد و گريز از آن برايش ميسر نيست. او برقرار ساختن يك زندگي دلپذير را در روي زمين، يك فرمان عالي تلقي ميكند.
دستگاه اسلامي، يقيناً تا امروز، جديترين و پسنديدهترين كوشش را براي برقرار ساختن عدالت در جامعه به عمل آورده و اين كوشش از لحاظ وسعت عمل و بلند پروازي تا ظهور ماركسيسم، مقام اول را داشته است (بعد از آن نيز اگر بيگانگان مانع نشوند، مقام اول را دارا خواهد بود) معذلك، اختلاف آن با كوشش ماركسيسم در اين معني است كه از نظر اسلام، هر حادثة اين جهان، داراي دو جنبه است و در دو زمينه مفروض ثبت ميشود، هر جنبشي كه از جانب انسان به عمل آيد، داراي يك معني ابدي و يك معني آني است.
حركت امور اين جهان به جلو، افسانهاي بزرگ و همگاني است كه گروه انجام ميدهد و در عين حال، اين حركت از يك دسته اعمال مشخص تركيب شده كه هر فرد به سهم خود، در روز محشر مسؤول آن عمل است.
يعني هر عملي كه انجام ميدهيم، در دنياي آينده به نوعي داراي عاقبت است. پس به عبارت ديگر، هر عمل بايد از يك سو به تنهايي ارزيابي شود و از سوي ديگر در رابطهاش با گسترش تاريخي، اين نوع قضاوت، هم ميتواند علماي ماوراء الطبيعه را راضي كند و هم با واقعيت ـ يعني جهاني كه ما در آن زندگي ميكنيم ـ مناسب است و از طرف ديگر با نوع موجوداتي كه انسانند و نوع زندگي كه تاريخ بر ما عرضه ميدارد مناسب است. در صورتي كه تحقق اين منظور، از يك هدف تنگ نظرانه كه وجود اخلاق برتر از تغييرات متوالي دنيا را انكار كند، ساخته نيست.
تاريخ معني دارد، معني نهايي، ولي اين معني به خود او محدود نميشود.
به عبارت بهتر ميتوان گفت كه مقياسها و نمونههايي يافت ميشوند كه بالاتر از سير تكامل تاريخي جاي دارند و اين سير تكامل بر طبق آنها بايد قضاوت شود و عملا نيز قضاوت شده است.
براي مورخي كه روشهاي استقرايي را به كار ميبندد، صرف نظر از هر نوع عقيدهاي كه درباره ماوراءالطبيعه داشته باشد، اين امكان هست كه صحّت استدلال ما را در باره جنبه غير ديني و تاريخي دريابد. آنهايي كه از انكار متعالي آغاز ميكنند، سرانجام عملا و نظراً به انكار همة ارزشها كشيده ميشوند.
فلسفه ماركسيسم در جنبشي شريك شده كه در آن، نه تنها وسايل بر طبق هر ملاكي كه اتخاذ شوند، بي اعتنا به اخلاق و حتّي ضد اخلاقي هستند بلكه در آن، هدف نيز از ميان رفته است «عدالت اجتماعي» كه ابتدا به مثابة هدفي مورد نظر ماركسيستها بوده، در دست تشكيلات فعلي شوروي، يك عقيده تاريخي زائد و در خدمت عمليات قدرت آشوبگراي دنيائي و يك سلاح ايدئولوژيك گرديده است.
جنبش ماركسيسم با طرد هر نوع ملاك خارجي براي قضاوت در باره خود، به سرعت مبدل به دستگاهي شده كه ديگر ملاكي براي قضاوت ندارد. تنها تكاپوي انسان براي رسيدن به عدالت ـ كه تماماً جنبه اين جهاني داشت ـ به سرعت تلخكام شد.
هدف ما اين است كه چگونگي روش اسلام را نسبت به تاريخ نشان دهيم. روشي كه ميخواهد هر قدمي را كه در تاريخ برداشته ميشود، از زاويه نوعي تعالي بنگرد.
اين قيد تعالي عاملي بوده است كه در جريان تاريخ، جنبشهاي اسلامي را از تندرويها و عواقب ناگوار آن مصون داشته است. براي ارزيابي اين تعالي در اسلام، ميزانهائي در نظر گرفته شده كه از طريق اعتقاد به بهشت و دوزخ، اعتقاد به جهان ديگر (بعد از ختم تاريخ) متجلي ميشوند. و اين مستعار بديع و شگفت، به نحوي قابل انعطاف ولي بدون غفلت از تكليف اصلي خود، مجموع گسترش تاريخي مسلمانان را هدايت كرده است.
مسلمانان مجتمعاً و منفرداً در وراي اين جهان بهشتي يافته و در داخل تاريخ نيز جامعهاي ديدهاند كه به گمان آنها اين جامعه، هم براي آماده كردن شخص براي ورود به آن بهشت و هم براي زيستن در عرصه زمين مناسب است.
پس يك نوع جامعهاي يافتهاند كه براي زندگي در اين جهان و در جهان فردا شايسته است.
سخنان اين نويسنده پيرامون اسلام و توسعه و قدرت و تحرك و مايه عظيم و جاوداني آن طولاني است. خوانندگان عزيز، خود ميتوانند آن كتاب را مطالعه كنند. در پايان اين فصل ميگويد:
تصديق كرديم كه اسلام اصولا يك دين است. عليهذا امري است عميقاً شخصي و مآلا از تمام قانونهاي ويژه و محدود جهان غير ديني بالاتر قرار ميگيرد. مع هذا قبول كرديم كه نسبت به اين مسائل جهاني، توجه مخصوص و آشكار داشته است. اصولاً چنين معتقد بوده است كه فرمان خداوند را درباره طريقه زندگي كردن، هم در مقياس فردي و هم در مقياس گروهي دريافته است عليهذا اعتماد زيادي به جامعه مذهبي خاص خود نشان داده است و اين ايمان تا جايي پيشرفته كه وسايل ساختن يك جامعه ايدهآل را در نظر گرفته و به حساب آورده است.
يا اگر از زاويه ديگر بنگريم، ميبينيم كه براي بر پا شدن جامعه ايدآل به جاي خواهشهاي انسان، دعوت خداوند را عنوان كرده است. با اغماض بيشتر ميتوان گفت: مسلمان حقيقي در جامعه ايدهآل زندگي ميكند و نسبت به زندگي اجتماعي اين جامعه، احساس يك ايمان جهاني دارد.
پس تاريخ اسلامي در جوهر خود، اجراي تمايلات تاريخي انسان در زير هدايت خدايي است. اگر بخواهيم به اصطلاح مسيحي سخن بگوييم بايد بگوييم: اين قلمرو خدا در روي زمين است و اگر بخواهيم اصطلاح يوناني را به كار بريم بايد بگوييم: اين جامعة خوب و ايدهآل است.
[3]. سوره قصص، آيه83.
[4]. تفسير مجمع البيان، ص269.
[5]. بحار الانوار، ج69، ص175.
[6]. اسد الغابه، ج2، ص331 و سنن ترمذي كتاب مناقب، حديث3797.
[7]. اسد الغابه، ج2، ص331 و سنن ترمذي كتاب مناقب، حديث3797.
[8]. نظم درر السمطين، ص190.
[9]. نظم درر السمطين، ص191.
[10]. در همين كشور خودمان، طبق نوشته كيهان شماره 10474، در ظرف نه ماه، سي و نه مليون ارز از كشور، به وسيله 50 شركت، خارج شده تا ايرانيهاي خارجيپسند بتوانند روزانه صد هزار قوطي آبجو خارجي سربكشند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
2. بلكه طبق بعضي آمارها در برابر گروههاي كارگر آلمان شرقي كه از بدي اوضاع و فشارهايي كه بر آنها وارد ميشود و نداشتن آزادي، همواره به آلمان غربي ميگريزند، يك كارگر آلمان غربي به آلمان شرقي فرار نميكند.
[12]. سوره زخرف، آيه32.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ ساعت 10:48 توسط m.h
|
مرجع عاليقدر جهان تشیع حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني مدظله الوارف