باد صبا

دی دیدم آن نگارِ دل‌آرا را

و آن یار شکّرینْ‌لبِ رعنا را

در دامش اوفتاد دل و دینم

نَبْوَد چون دو زلف چلیپا را

گفتا که ای اسیرِ غم و محنت!

مسرور دار این دل شیدا را

بگذشت وقت غصّه و باز آمد

هنگام  عیش، جاهل و دانا را

از نو جهانِ پیر، جوان گردید

وارَست سبزه، عرصه‌ی صحرا را

گسترده است باد صبا در باغ

فرش حریر اخضر دیبا را

به یُمن مولد ولی قائم

خرّم بنگر سراسر دنیا را

گفتم نشین دمی برم ای دلبر

و از غصّه‌ی دل نجات ده ما را

گفتا بَرت نشینم اگر گویی

مدح بهین سلاله‌ی طه را

شاهنشهی که حق به طُفیل او

فرموده آفرینش اشیا را

غیب است لیک بُوَد حاضر

حل ساز یا رب این معمّا را

هرکس که رخ به خاک رهش ساید

بر بام آسمان بنهد پا را

از ذات او خدای را عیان ‌بیند

دارد هر آن که دیده‌ی بینا را

بخشید حق ز فیض وجود او

تاج کرامت آدم و حوّا را

بیند هر آن که واقف کویش شد

با چشم  دل حقیقت اشیا را

شاها چو با ولای توام امروز

هرگز نمی‌خورم غم فردا را

بهر خدا به ما نظری فرما

روشن کن این قلوب اَلَم‌زا را

«لطفی» ز بحر مکرمتت خواهد

آسایش  و سعادت عقبی را